شصت دقيقه بدون سانسور رودررو با حامد بهداد
امين محمدي دير كرده است. كنار كافه دونات نشستهايم و منتظريم برسد تا در راهروي تنگ وتاريك وكثيف كنار كافه كه عليرضا لطيفيان براي عكاسي جلد پيدا كرده كار كنيم. حامد بيحوصله است. ربطي هم به الان ندارد. اصولا يكجا ماندن و كاري نكردن بيحوصلهاش ميكند. قبلش كلي حرف زدهام كه راضي شده بيايد؛ يكجا كه اصلا قيد جلد را هم زد و گفت «توي مجله كارش كن. عكاسي رو بيخيال!»؛ حالا دارد راه ميرود. يك پيشنهاد جذاب داريم كه براي چند لحظهاي ذوقزدهاش ميكند. ميگوييم دوناتهاي اينحا معركه است و از دستت ميرود. خوشش ميآيد. ميرويم تو و كلي دونات رنگارنگ سفارش ميدهيم با اسموتي شاتوت و هاتچاكلت. ازقيافه سادهترين دونات خوشش آمده. خودش هم نميداند چرا. يك حجم سفيد خامهاي روي يك توده خميري. چند دقيقهاي با آن بازي ميكند و حرف نميزند و باز حوصلهاش سر ميرود. ليوان هاتچاكلت واقعا داغ را برميدارد و توي ليوان يخ شاتوت ميريزد. بعد مزمزه ميكند و معجونش تاييد همه را ميگيرد. سرخوش شده. باز كمي گپ ميزنيم و ميخنديم. تا چند دقيقه. بلند ميشود و ميگويد«بيرون قدم ميزنم تا برسه...»؛ هيچكدام اينها تازه نيست. مثل هميشهاش است. دقيقا شبيه خودش. امين كه ميرسد و دوربين كه راه ميافتد، ميشود همان حامد بهدادي كه انتظار داري. از در و ديوار بالا ميرود و كاري هم ندارد مديريت مجتمع گير داده كه «چه كسي گفته اينجا عكس گيريد؟» و انگار نهانگار كه اين همه بيقراري كرده است. انگارنهانگار كه بيحوصلهترين حامد اين چندوقت است و انگارنهانگار كه دو ساعت قبل، او آن طرف ميز نشسته، من اينطرف و پوست همديگر را كندهايم...

مصاحبه کامل را در ادامه مطلب بخوانید...
ادامه مطلب
سفر رویایی در دو مقطع تاریخ
اینجا شهرک چشمه, خیابان شقایق است و یکی از لوکیشنهای سریال ده قسمتی «زخم های رویا» گروه از ساعت 7 صبح در لوکیشن حضور دارند (البته به گفته خانم صاحب خانه). گروه در حال آمادهکردن میزانسنها برای فیلمبرداری است. الهام حمیدی, گریم شده از پلهها پایین میآید و با لبخند, با همه سلام و احوالپرسی میکند. کارگردان نیز با لبخند به استقبال ما میآید. امروز قرار است سکانس ۲۰۱ از قسمت هفتم را بگیرند. پردههای کشیده پذیرایی و آشپزخانه, فضا را تاریک کرده است; چون قرار است سکانس شب را در روز بگیرند! عوامل از خانم صاحبخانه چند عدد سیب زمینی و ظرف و چاقو میگیرند تا به قول آقای کارگردان, الهام حمیدی هنگام فیلمبرداری بیکار نباشد و زمانی که با حامد بهداد سرگرم صحبت است, سیبزمینیها را پوست بکند. او در این سریال نقش کیمیا را بازی میکند. حامد بهداد هم کت و شلوار پوشیده از پلهها پایین میآید و به همه سلام میکند. چهرهپرداز
به سراغ او میرود و موهایش را مرتب میکند. دستیار کارگردان آخرین تغییرات را برای بهداد توضیح میدهد. بهداد در تمرین, آرام صحبت میکند و دیالوگهایش مفهوم نیست. کارگردان به او تذکر میدهد. سکانس چند بار تمرین میشود, و پس از تائید کارگردان گرفته میشود. بهداد و سهیلیزاده درباره دیالوگها با هم صحبت میکنند. بهداد پیشنهادهایی در مورد تغییر دیالوگها و کم و زیاد کردن آن دارد. کارگردان پیشنهادها را میپذیرد. پس از گرفتن سکانس, بهداد که بر خلاف چهره جدیاش بسیار شوخ طبع و خوش اخلاق است, با عوامل شوخی میکند و انرژیاش را به بقیه منتقل میکند. سپس برای دقایقی به طبقه بالا میرود و گیتار پسر صاحبخانه را بر میدارد و مینوازد و آواز میخواند . در این میان فرصتی دست میدهد تا با عوامل گفت و گو کنیم.
آقای بهداد , عده زیادی از بازیگران هم نسل شما از تلوزیون دوری میکنند و فقط سینما را فضایی مناسب و حرفهای برای کار میدانند. شما که به این تفکیکها معتقد نیستید؟
ببینید, کار خوب باشد , فرقی نمیکند سینمایی باشد یا تلوزیونی. کلیت کار منظور من است; یعنی کاراکتر, قصه, فیلمنامه, کارگردان, گروه و ... بنابراین وقتی یک کار ضعیف سینمایی و یک کار خوب تلوزیونی به من پیشنهاد میشود, تلوزیون را میپذیرم. پس فرقی نمیکند. که کار خوب روی صحنه تئاتر باشد یا در رادیو یا هر جای دیگر. مهم کار است.
کوتاه و بلند بودن نقش هم برایتان مهم نیست؟
نه , واقعا برایم فرقی نمیکند که نقشی که قرار است بازی کنم در حد یک سکانس باشد یا اینکه در تمام سکانسها حضور داشته باشم. باز هم تکرار میکنم که کار خوب, برایم مهم است.
همیشه بازیهای شما, بیننده را غافلگیر میکند. در این کار هم قرار است غافلگیر شویم؟!
فکر نمیکنم, چون دارم سعی میکنم به یک حس جدید برسم. نمیدانم بیننده را غافلگیر میکند یا خیر. باید کار تمام شود. چون تا کار تمام نشود, من نمیدانم چه کار کردهام. به هر حال با کارگردان زیاد مشورت میکنم. جزء به جزء جلو میرویم. تا ببینیم چه میشود.
حامد بهداد بازیگری است که با شناخت و درایت خاصی به سراغ نقش میرود. این نشان مسئولیتپذیری شما در کار بازیگری است و یا عشق و علاقهتان به این حرفه؟
اصلا آدم مسئولیتپذیری نیستم. من فقط بیقرارم, و این بیقراری را هم در کار تزریق میکنم. میدانید, آن چیزی که دردها, ترسها و بیقراریهای من را تشکیل میدهد, از من عبور میکند و جلوی دوربین خود را نشان میدهد. من هم از عبور آنها نمیترسم و سعی میکنم خودم را سانسور نکنم. به همین خاطر با یک برونفکنی مواجه میشویم و آنجاست که فکر میکنیم کار جدی است. به نظر من تمام زوایای بازیگری کشف شده, بنابراین نباید به دنبال بعد جدیدی بود. بازیگر باید به دنبال خودش بگردد; کاری که من میکنم; دارم جلو میروم تا خودم را بشناسم.
بسیاری از بازیگران میگویند که ما مدتها با نقش زندگی میکنیم. شما زمانی که در قالب یک شخصیت قرار میگیرید تا چه مدت با آن زندگی میکنید؟
من اصلا با نقش زندگی نمیکنم و همان لحظه تمام میشود. به نظر من به غیر از عدهای, اگر کسی بگوید که با نقش زندگی میکند, دروغ گفته است. مثلا اگر خسرو شکیبایی, پرویز پرستویی, مهدی هاشمی, گلاب آدینه, گوهر خیراندیش و عدهای دیگر _ که خیلی زیاد هم نیستند _ این حرف را بزنند, دروغ نگفتهاند. سایرین اگر چنین ادعایی دارند چرا ما نمیبینیم؟! من یکی از کسانی هستم که در مورد بازیگری خیلی میدانم ; نه تئوری, عملی:" به عمل کار برآید..." و من ثابت کردهام. به همین دلیل در بین هم نسلهایم اگر حمید فرخنژاد این حرفی را که شما گفتید, بگوید باور نمیکنم چون حمید, تکنسین است. حمید با تکنیکش کاری میکند که ما باورش کنیم. من بارها با او صحبت کردهام. او اصلا در نقش فرو نمیرود. او تکنیکهای ورود به نقش را بلد است و هرگز نقش با او نمیماند. حمید به نظر من کاشف لحظههاست; عین من. بنابراین در بین جوانها; حمید فرخنژاد مورد تائید من است. در بین دخترهای بازیگر جوان هم باران کوثری; باران در"خون بازی" ما را غافلگیر کرد.
فرصت دیدن سریالها را دارید؟
بله; گاهی میبینم. این اواخر هم "دکتر قریب" عیاری را دیدم که بسیار تحسینبرانگیز بود.
پس به کارهای رئال علاقه دارید؟
رئال آن چیزی نیست که ما زندگی میکنیم; رئال آن چیزی است که ما هنرمندانه به معرض نمایش میگذاریم و در واقع رئال نیست اما به عنوان یک تماشاگر, آن را رئال میدانیم و میپذیریم.
از"هر شب تنهایی" که محصول شبکه یک سیماست و بازی در کنار لیلا حاتمی بگویید.
واقعا خوب بود. من فکر نمیکردم لیلا حاتمی چنین بازیگری باشد. به ظاهر, هیچ تغییری در او نمیبینیم اما در درون لیلا یک استعداد ژرف هست; یک نعمت خدادادی دارد. انگار روح علی حاتمی و تمام زحماتش در ژنتیک لیلاست. خیلی بازیگر باهوشی است. فکر نمیکردم اینقدر عالی باشد! به هر حال سوپراستار هم هست و بازیکردن در کنار سوپراستارها خیلی لذتبخش است. فکر میکنم خداوند چنین آدمهایی را جذاب آفریده است.
شما بازیگری هستید که کوچکترین حرکتی, تمرکزتان را به هم میریزد. بنابراین بازیگر نقش مقابلتان چقدر مهم است؟
برایم مهم است و روی بازیام تاثیر میگذارد, اما مهم نیست که چه کسی باشد; یعنی من مقابل چه کسی بازی میکنم. همانطور که قبلا گفتم کار برایم مهمتر است. یک وقتهایی دستیار کارگردان به من میگوید اینجای کار خوب یا بد است, و من گوش میکنم; چون آدم زرنگ و باهوشی هستم. چون دستیار کارگردان با اینکه خودش بازیگر نیست و بازیگری را به آن معنا نمیشناسد, اما چون از بیرون نگاه میکند, درست میگوید.
نوعی استرس و بیقراری در وجود شما هست. این ناآرامی از کجا نشئت میگیرد؟
نمیدانم. شاید همین بیقراریها و ناآرامیهاست که باعث میشود مقابل دوربین دست به یک حرکاتی بزنم و جسارت کنم.
با این حرفه به آرامش نرسیدید؟
اگر به آرامش میرسیدم شاید اصلا بازیگر نمیشدم و یا اصلا بازیگر جذابی نمیشدم.
دغدغه فیلمسازی ندارید؟
شاید این از تنبلی من ناشی میشود که به کارگردانی نمیپردازم. فعلا که دارم بازی میکنم.
الگوی شما همچنان مارلون براندوست؟
بله! [خیلی مصمم و قاطع میگوید] ... نمیدانم چرا عدهای مدرسه بازیگری میروند! به نظر من نوابغ را, خصوصا مارلون براندو را, نباید فراموش کرد. «شان پن» حرف خوبی میزند وقتی میگوید"هر وقت بازیگری را نفهمیدید, به مارلون براندو نگاه کنید". این عقیده من هم هست. مارلون براندو حرف اول و آخر بازیگری است. به نظر من بازیگر باید با کارش شعر بگوید و لحظات مختلف را کشف کند; مثل براندو که استاد همه بازیگران دنیاست. او رنسانس بازیگری است.
نقش خاصی هست که ذهن حامد بهداد را قلقلک بدهد؟
بله. یک چیزهایی در ذهنم هست.من یک فیلمنامه نوشتم که در واقع تبلیغ اسلام است; اما به خاطر شرایطی, هنوز موفق نشدهام مجوزش را بگیرم که ساخته شود. خیلی فیلمنامه لبه تیغی است و دوست دارم خودم بازی کنم. زندگی یک جوان حافظ قرآن است و آرزوی من است بتوانم این نقش را بازی کنم. در ضمن نقشهای تاریخی را خیلی دوست دارم بازی کنم; مثل سردارهای ایرانی; لطفعلی خان زند, نادرشاه, امیر کبیر و... در کل شخصیتهای بزرگ تاریخی را خیلی دوست دارم, چون مهمترین اتفاقی که ممکن است برای یک بازیگر بیفتد این است که نقش یک انسان بزرگ تاریخی را بازی کند. مثلا شنیدم آقای داوود میر باقری برای نقش حضرت ابوالفضل(ع) به دنبال بازیگر میگردند; من بارها به ایشان پیغام دادم که خیلی دلم میخواهد این نقش را بازی کنم. هر بار که به آن فکر میکنم, اشک در چشمانم جمع میشود. واقعا دلم میخواهد این نقش را بازی کنم.
هفته نامه سروش
شماره1351
شنبه21اردیبهشت1387
با تشکر فراوان از مژده عزیز که صمیمانه این مطلب را تایپ و برای وبلاگ فرستاد.![]()
اين هم گزارش پشت صحنه سريال زخمهاي رويا ديگري كه آيداي عزيز لطف كردن و دادن![]()
***
سه تا نكته جالب به اين مطلب اضافه كنم كه يه جورايي به اين سريال "زخمهاي رويا" مربوط ميشه. اوليش اينه كه كارگردان اين سريال، همون كارگردان سريال "ترانه مادري" است كه هر شب از شبكه سه پخش ميشه. اگه حوصله شبهاي طولاني تابستون و ندارين، تماشاي اين سريال حداقل براي ديدن نوع كارگرداني اين سريال ضرري نداره تا ببينيم بهداد براي "زخمهاي رويا" واسه چه كارگرداني بازي كرده. و اما ميرسيم به دوميش كه اتفاقا قسمت جذابش هم هست. يه بازيگري هست تو اين سريال "ترانه مادري" به نام سياوش خيرابي كه نقش "بهرام كيان" رو بازي ميكنه. بازي، رفتار و نوع حرف زدن اين بازيگر خيلي شبيه به حامد بهداد به نظر ميرسه! كارش هم البته بد نيست. به نظر بازيگر با استعدادي ميآد. اگه با نظرم مخالف يا موافق بوديد حتما بگيد.
و سومین نکته این که این آقای خیرابی با نام «حمید خیرابی» تو فیلم «حس پنهان» هم بازی کرده. سکانسی که یه پسره با مادرش به خاطر مشکل خرافات در زندگیشون پیش دکتر سیمین معتمد(مهتاب کرامتی) میرن. مثل اینکه سومی از دومی هم جالبتر بود
اين هم لينك دانلود دو دقيقه از بازي سیاوش خیرابی از قسمت سوم سریال «ترانه مادری».
بخشي از گفتگوي ويژه مجله نسيم هراز با حامد بهداد توسط خسرو نقيبي كه فقط شامل سوالات و صحبتهايي درمورد فيلم در حال اكران «حس پنهان» است:
***

خسرو نقيبي:
توي جشنواره دو واكنش متفاوت راجع به نقش و بازيت تو فيلم «حس پنهان» وجود داشت كه احتمالا زمان اكران تشديد هم ميشه. يه عده ميگفتن حامد بهداد ابعادي به نقش داده كه فراتر از نقشه و بهداد نقش رو از اوني كه تو فيلمنامه هست، پررنگتر كرده. بعضيها هم ميگفتن اجراي تو رونويسي خوبي بوده از بازيهاي خوب يه سري از بازيگراي حالا ديگه كلاسيك دنيا. اين حرفها يعني مواضع موافقها و مخالفهاي تو توي اين مدت تشديد شده. خودت فكر ميكني توي «حس پنهان»، اين اجراي تو از نقش، همونه كه تو فيلمنامه بوده يا خود تو نقش رو پررنگ كردي؟ بذار يه مثال بزنم و بعد جواب بده. اون سكانسي كه ميري توي دفتر فروتن و گردنبند رو برميداري؛ اين سكانس، سكانس بازيگر مكمل فيلم نيست؛ سكانس بازيگر اصلي فيلمه و بهنوعي مهمترين سكانس فيلم. خودت راجعبه اين حرفهايي كه زده ميشه چي ميگي؟ بازي من، اجراي خوبييه از شمار بازيهاي يك سري بازيگراي خوب كه من توي اون مجموعه ميگنجم. من تو دستهبندي بازيگرهاي خوب جهان قرار دارم. اين اجرا از اون دستهبندي و از اون مدل بازيگرا، اجراي خوبييه. اين كه ميگم «من» شايد از جسارت نباشه؛ شايد از خامي باشه... ولي حقيقت داره. و الا بازيگرهاي ديگهاي هم داريم تو همون سينماي آمريكا و اروپا كه به لعنت خدا هم نميارزن؛ فقط شانسشون اينه كه اونجا به دنيا اومدن، همين. كپي، مثلا از روي دست كدوم بازيگر؟
اون رونويسي جزو تعريفا بود. اون سكانس گردنبند رو چند نفري با بازيهاي براندو مقايسه ميكردن... نه؛ كدوم بازي براندو؟ نه، نه... منم. من بودم.
فكر نميكني اين مدل اجراهاي پرحجمت از سقف بازيگري فيلم بالاتر ميزنه؟ اين اجرا از سقف بازيگري اين سينما بالاتر ميزنه، چه برسه به يه فيلم. مگه بازيهاي وثوقي و پرستويي و مهدي هاشمي نميزنه؟
خب، اين به ضرر فيلم تموم نميشه؟ چارهاي نيست. حتي اگه به ضرر فيلم تموم بشه و حتي اگه خود منم بسوزونه، بايد اين اتفاق بيفته و بايد سليقه برتر تحريك بشه. الان با تحريف سليقه مواجهيم. بازيگري يه شغل دمدستييه. فقط در سطح ديگهاي كار هنرمند تبديل به هنر ميشه. تبديل به شگفتي ميشه. جايي وجود داره كه محاله دست كسي بهش برسه. جايي وجود داره كه تصوارت مخاطب رو متعالي ميكنه. انرژي انسانيت رو بالا ميبره، نه انسانيت به معناي اخلاق و تمدن و تجدد. انسانيت به معناي قواي حي و حيات. در بازيگر يه نوع انرژي هست كه اين انرژي متمركز توي عميقترين نقطههاست، استخراج ميشه و هالهاي دور تو رو فرا ميگيره و تو همه چيز رو تماشايي ميكني. اون سكانس استثنا خوب طراحي شده، بازي من هم بد نيست. بد نيست كه... خوب بازي كردم. اصولا من جز بازيگراي خوب مملكتم و اون بازي جزو بازيهاي خوب منه. مگه تا حالا چهطور بوده؟ تو كدوم فيلم بوده كه باشم و خوب نباشم؟ نه من؛ بازيِ من. خودم كه سراسر پرم از نقص و كمبود و خودكمبيني. ولي توي اجراي نقش اين عقدههاي حقارت دست از سرم برميدارده. چون همونها رو به معرض نمايش ميذارم. همون چيزهايي كه ازشون ميترسم رو به معرض نمايش ميذارم. ميترسم مردم توي خيابون من رو لخت ببينن، روانم رو برهنه ببينن ولي نميترسم جلوي دوربين برهنه باشم. ميترسم توي خيابون افكارم رو بخونن ولي جلوي دوربين اون افكار رو به شكل ديالوگ ميگم و حتي رفتارش رو اجرا ميكنم و زندگي ميكنم. ميترسم پشت سرم رو، عقبه ذهنم رو به كسي نشون بدم ولي جلوي دوربين هراسي ندارم و از اين برونفكنيها رها ميشم و همه اون عقدهها تبديل به نمايش ميشه.
بگذار موردی راجع به فیلم حرف بزنیم. یه سکانسی هست که خواهر تو میياد خونه و تو ازش میپرسي كجا بوده. خلاف اين كه به عادت ايروني بايد تو اين شرايط داد زده شه، تو با يه لحن خفه، تو يه جور حس دروني عجيب با اين آدم حرف ميزني. اين هم كاراكتر روبروت رو بيشتر مرعوب ميكنه و هم تماشاگر رو. درسته كه بههر حال اين كاراكتري كه بازيش ميكني، كاراكترييه كه سايكوئه ولي عكسالعملهاش، باورپذير دراومده. ميخوام ببينم تو بازي چه اتفاقي برا اين نقش افتاده؟ پس ذهن اين شخصيت يه شكي به والدينش وجود داره؛ يه بدبيني به پدر و زني كه تو زندگي پدرش بوده. اين بدبيني كثافت زندگيش رو تشديد ميكنه و همينطور صدمهاي كه به مادرش و به پيكرهي زندگيش خورده. حضور يه زن دوم، يه هوو، يك معشوقه باعث يه خودسانسوري شديد تو كاراكتر ميشه كه از ترس ميياد. اما ما تو اون آدم، ظن به اصول اخلاقي ميبريم. اين يهجور ترس زياده كه به مواخذه منجر ميشه. اين عكسالعمل تو ترسه، نه تو حقيقت. براي اينه كه منفجر نميشه. چون ريشهاش ترسه و حقيقت نداره. براي اينكه پرتاب نشه و تركشِش اول از همه خودش رو نگيره، انرژيِ ترس رو مهار ميكنه و بار احساس رو از روي كلامش برميداره. كي اينكار رو ميكنه؟ من. حامد بهداد بار احساس رو از روي كلمه برميداره تا صرفا فقط يه گزارش بده در قالب پرسش، و يك گزارش بگيره در قالب جواب. حجم مخفيشده و كنترلشدهاي از ترس و عقدهها؛ حجم قابل انفجاري براي تخريب كه صرفا توي لحظه داره كنترل ميشه. اين چيزي نيست كه ديده نشه؛ چه توسط بازي بازيگر جلوي دوربين و چه توسط يه شخصيت حقيقي تو زندگي. اين ديده ميشه. اين همون چيزييه كه ميتونه توي بازيگري لايههاي دوم و سوم بسازه و بازيرو از تكبعديبودن نجات بده و ميتونه در عزصهي زندگي، روانشناسي بشه... ميشه ازش لايهبرداري بشه براي شفا و براي زدودن انسان از بيماريش. اگه من اونجا دارم اين كارو ميكنم درسته. بر حسب موقعيت اين كارو ميكنم. بر حسب موقعيت، اول دارم درست عمل ميكنم و دوم، دارم زيبا عمل ميكنم. اول سكانس رو به رسميت ميشناسم و اگه اشكالي داشته باشه درستش ميكنم و مرحله دوم اينه كه اسكنش ميكنم و صحيح اجراش ميكنم و مرحله بعدي اينه كه زيبا اين كارو كنم. و الا يه بازيرو صرفا از روي تكليف انجامدادن كه هنر نيست.
تو يه سري ديالوگ عجيبغريب خوب داري. چيزي كه مسلمه فيلمنامه رو يه نفر نوشته و سطح ديالوگها يكييه. اما عملا بعضي جملهها رو كه حامد بهداد ميگه يه جور ديگهاس. اونجا كه ميگي «وقتي يكي رو دوست داري؛ اذيتش نكن. فقط تا ميتوني نگاش كن...»؛ عملا يه اتفاق عاشقانه توي نقش ميافته كه فرق داره با دنياي باقيِ كاراكترها. اينا از كجا ميياد؟ آبادان بوديم سر «روز سوم»؛ بهرام صحيحي كه من خيلي دوستش دارم.. يادش بخير...
يكي از نازنينترين آدمهاي روي كره زمين... آره، دستيار مصطفي رزاقكريمي بود. زنگ زد و گفت حامد يه نقش هست، فلاني و فلاني و فلاني بازي ميكنن. گفتم نه. اون روزا يه عزيزي ميرفت سفر. من چه ميدونستم دنيا اينطورييه كه آدم با يه مويز گرميش كنه و با يه غوره سرديش. ما هم سرديمون كرد. حال خرابي داشتيم. بدحال، بد روحيه و افسردگي و خودخواهي و عادت و كمبود و خودكمبيني و همينجوري اينها بود. مگه ميشه آدميزاد اينقدر تهي باشه؟ پوچ باشه؟ مگه ميشه اينقدر بهش صدمه بخوره؟ علي مونده بود و حوضش. من مونده بودم و حال بدم. مرتضي رزاقكريمي زنگ زد. تهيهكننده فيلم. من توي «اين زن حرف نميزند» براشون بازي كرده بودم.
اين كِي بود؟ روز سوم تموم شده بود و به جشنواره رسيد و من رفتم فيلم رو ديدم، كانديدا هم شدم و چه حيف كه بابت بهترين نقشهايي كه بازي كردم هربار جايزه نگرفتم... حالا خيلي هم چيز مهمي نيست. واسه قرتيبازي بعضي وقتها خوبه.
وسط بحثمون، باز خوب بود اون سال كانديد شدي؛ امسال اينكار رو هم نكردن... حيف! كانديد هم نكردن. شنيدم مردم توي سالن اختتاميه وقتي جايزه رو ميدادن ميگفتن حامد بهداد.
تنها جايزه قطعي قبل جشنواره بود به نظرم. انگار بهشون برخورده بود كه گفته بودي سيمرغ بايد دنبال من باشه، نه من دنبال سيمرغ... بهشون برخورده بود؟ همچين ميگي بهشون برميخوره كه انگار خودِ سيمرغن. داورن ديگه. ايني كه من گفتم بايد به سيمرغ بربخوره. سيمرغ هم بيجا كرده بهش بربخوره.
اون جملهاي كه گفتي برا خيليها گرون تموم شده بود... گرون تموم شده؟ چقدر گرون؟ يه ميليون تومن؟ دهميليون تومن؟ يك ميليارد؟ چند تموم شده كه توان پرداختش رو نداشتن؟
به هر حال، اين حرفت جشنواره رو ميبره زير سوال... زير سوال؟ اينا همون داورهايي هستن كه اگه داور جشنوارهاي بودن كه «هامون» داشت خسرو شكيبايي جايزه رو نميگرفت. همون داورهايي هستن كه پرويز پرستويي سر «ليلي با من است» جايزه نميگرفت. حميد فرخنژاد جايزه نميگرفت به خاطر «عروس آتش»، به داريوش ارجمند، اگه داور اينا بودن جايزه نميدادن به خاطر «ناخدا خورشيد». براشون گرون تموم شده؟ چي؟ حميد سمندريان استاد تكتك همشونه. به من ميگه «هوووي ديوانه! هوووي خولي.» سمندريان از اين باجها به كسي نميده. دستش رو ميبوسم، ميزنه پشتم و ميگه «اين بهترين شاگرد منه.» خودشون رو زیر سوال بردن. من واسه خودم ناراحت نیستم. میگم ميشه انستيتو درست كرد. سميناري تشكيل داد كه بازيگري رو ارتقا بده. من ميگم ميشه، ميشه. من ميگم بيايم سليقه رو ببريم بالاتر. حالا بازيگري كه تو اون فيلم خوبه چرا اينجا بده؟ خب فيلمنامه بده؟ كارگرداني بده؟ فيلمنامه رو ببريم بالاتر. من ميگم ميشه به سطح سينما افزود. سانسور كمتر... آزادي بيشتر. وسعت فكر و فرهنگ رو افزايش بديم. ميشه كه بشه. هركس حقانيت داره مورد تاييد منه، حتي اگه مخالف منه. حقانيت و شعور همديگه رو صدا ميزنن. بايد دور هم جمع شد و راجع به بازيگري و سينما و هنر گفتوگو و نظريهپردازي كرد تا سطح بالا بره.
بحث اصليمون گم شد ولي خوب شد راجع به اين بخش هم حرف زديم. رزاقكريمي زنگ زد... آره، دوباره زنگ زدن. ديگه قرارداد بستيم و فيلمنامه رو خوندم كه مقابل كي هستم و فيلمنامه چي بود و اصلا نميخواستم بازي كنم. سر «روز سوم» هم نميخواستم. دو تاش هم شد! دو تا از بهترين كارام. آبادان حالم خيلي بد بود. چه جوري فراموش كنم؟ اصلا لازمه فراموش كنم و كنار بيام؟ در اين عالم بيعشقي كه دوست داري خودت رو بكشي؛ تو اين خستگي اين نقش هم به پُستِت ميخوره. تو بايد راز همراهشدن تخيل رو با واقعيت بدوني. بايد راز بهكارگيري روزمرهگي رو بدوني. رمز استخراج واقعيت به حقيقت رو بدوني و اونا رو تصوير كني و از اونا صورتي خيالي بسازي. اونا رو به بهترين نحو ممكن نشون بدي. تو بايد ايمان داشته باشي كه هست، تو ذهن تو بهترينش هست و تو بايد ازشون استفاده كني. اون دیالوگها رو به تو ميدن. خوب، اونا رو نگاه نكن. اون تلنبارهايي كه تو ذهنت شده، ديالوگ كن. نترس، بگو ... ميگي... و ميشه. يهسري ديالوگا تو فيلمنامه هست و يهسري نيست. من وجوه مشترك واقعيت و خيال رو بلدم. من تماشاگر رو ميكشم تو سينما. مگه سر «مجنون ليلي» اين كارو نكردم؟ مگه سر «نقاش مرده» ادعايي ميكنم؟ كمكتون ميكنم. شما هم من رو شريك كنيد. مشكل من با بيضايي نبود، مشكل اين بود كه ميخواستن به اسم آقاي بيضايي من رو با يك قرون ببرن سر كار. ميرم جايي ميايستم كه واقعا ارزشمندتر باشم براشون. من سينما رو با مسعود كيميايي ياد گرفتم. هر كي ميخواد خوشش بياد و هر كي ميخواد بدش بياد. كمتر كسييه كه ندونه سينماي ايران مديون كيميايييه. سر «حس پنهان» همه حسهام همراهم بود. من به اضافه خودم به اضافهي سفارشي كه بهم ميشه. مگه چيكار ميكنم؟ همون كاري كه حميد فرخنژاد هم ميكنه. به هر حال عهد كردم آبروي بازيگراي گذشته رو نگه دارم. آبروي بازيگراي گذشته رو. آبروي فردين، مفيد، وثوقي، هاشمي، شكيبايي، پرستويي، انتظامي، كيانيان، معمتدآريا، آدينه، فرجامي... بايد آبروي اينا رو حفظ كرد. دارم اين كار رو ميكنم. بازيگري وجود داره و چيزيست با ارزش به وقت خودش و بايد كه قصه مزين به جذبه بشه و بازيگر ميتونه اين كار رو بكنه. «حس پنهان» اينجوري بازي شده. به پاس حفظ آبروي همونها.
منبع: ماهنامه اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و ورزشي نسيم هراز/ سال سوم. شماره سيام. تير ۸۷
***
هيوا:
براي حفظ احترام حقوق اين ماهنامه فقط بخشي از مصاحبه را فعلا در وبلاگ قرار دادم. بخشي كه مناسب حال و هواي اين روزها يعني روزهاي اكران فيلم «حس پنهان» است كه ممكن است خواندش بعد از اتمام اكران ديگر سودي نداشته باشد. مسلما براي اين كه اين بخش فقط شامل گفتگو راجع به فيلم «حس پنهان» باشد به اجبار ترتيب سوالها كمي جابهجا شده است. مصاحبه كامل را بعد از چاپ شماره بعدي اين مجله، در وبلاگ قرار خواهم داد.
دوستاني كه مايلند در نمايش فيلم حس پنهان در فرهنگسراي هنر با حضور حامد بهداد شركت كنند، ميتوانند اطلاعات مكان و زمان را از وبلاگ براي حامد بهداد دريافت كنند.
خبرگزاري فارس: خواننده «گروه داركوب» گفت: مشتاقانه منتظر ديدن مردم در كنسرت گروهداركوب هستم.
حامد بهداد در گفتوگو با خبرنگار سينمايي فارس، در مورد دليل همكاري خود با گروه موسيقي داركوب گفت: خيلي وقت بود كه دلم ميخواست با تمام كساني كه به من لطف داشتند، ديداري از نزديك داشته باشم و با خودم فكر كردم بهترين فرصت همكاري با گروه داركوب است.
وي افزود: مشتاقانه منتظر ديدن مردم در اين كنسرت هستم.
گروه موسيقي «داركوب» كنسرت خود را از 29 خرداد ماه به مدت سه روز در اريكه ايرانيان برگزار ميكنده كه ساعت اجراي اين كنسرت در دو سانس 19 تا 21 و 21 تا 23 است.
وي ادامه داد:اين كنسرت از 12 قطعه تشكيل شده كه دو قطعه از آن را حامد بهداد ميخواند و خوانندگي دو قطعه ديگر نيز بر عهده حسن نجفي است.
طالقاني يادآور شد:گروه داركوب از 10 هنرمند تشكيل شده كه در اين كنسرت همايون نصيري، دارا دارايي، بهرام آقاخان، امير حاجيلي،بابك بروجردي، وحيد روحاني، شروين مهاجر و پيام رونق به هرنمايي ميپردازند. همچنين همايون نصيري سرپرستي گروه داركوب را عهدهدار است.
انتهاي پيام/
منبع: خبرگزاري فارس
گويا حضور حامد بهداد در كنسرت قطعي است چون اينبار از زبان خودش خبردار شديم.
تعارف نداريم. بازيگر با استعدادي است و يكي از ركوردداران كانديدا شدن و جايزه نگرفتن. هنوز به آنچه شايستهاش است نرسيده اما احتمالاش زياد است كه اگر امسال هم با كجسليقگي داوران روبهرو نشود سيمرغ را بگيرد. شايد تنها به اين دليل كه واقعا ديگر وقتش رسيده است. حامد بهداد بازيگر عجيبي است، ريتم حضورش (چه در زندگي و چه جلوي دوربين) با بقيه فرق ميكند و هيجان و سركشياي كه از خود بروز ميدهد با درون آرام و تنهايش متفاوت است. «بهداد» بر خلاف همهي سر و صداهايي كه دارد صادقانه از فرارهايش، ترسها و ضعفهايش حرف ميزند.
هميشه راجع به حامد بهداد كه صحبت ميشود جنون و نبوغ كنار هم قرار ميگيرد. اصلا چرا اين دو كنار هم قرار دارند؟ اگر نبوغ باشد هيچ ويژگي انساني ديگري شكل نميگيرد. فكر كن اين همه جنون به تنهايي به چه درد ميخورد يا حتي خصلتي مثل صميميت بدون نبوغ. هر كدام از اينها بدون نبوغ ويژگي خودشان را از دست ميدهند و تبديل به ناهنجاري ميشوند. حتي ميبيني آرامش و صميميت بدون نبوغ در جاهايي تبديل به مازوخيسم شده، يا خشونت و جنون بدون نبوغ تبديل به ساديسم و مردمآزاري ميشود... اما حقيقتا جنون يعني چه؟! يعني ميل شديد و خواهش بيش از حد...
در خود تو اين ميل و خواهش شديد براي بهدست آوردن چيست؟ براي چه... نميدانم؟
حالا در خود تو جنون و خشونت است كه نبوغ را به همراه ميآورد يا نبوغ است كه باعث شده خشونت و سركشي در تو بهوجود بيايد؟ نميدانم. واقعا نميدانم... حتي فكر ميكنم آيا مجاز هستيم اين اسمها را رويش بگذاريم يا نه؟ از يك طرف اگر اين اسمها را بپذيرم لطمه ميخورم و از طرف ديگر هم نميخواهم خودم را بزرگ كنم... راستش هر دو اين خصلتها وقتي كنار هم قرار ميگيرند به هم دامن ميزنند و شمايلي ميسازند كه براي تماشاگر لذتبخش است. خيليوقتها هم شايد اين شمايل پسزننده باشد.
البته بهنظر من خودت هم به اين خصلتها دامن ميزني يعني گاهي تظاهر به عصبيت ميكني و ميخواهي اين چهره را از خودت بسازي. دامن زدن به اين خصلتها نوعي شلوغ كردن از نوع تبليغات است يا شايد هم نوعي تبليغات است از نوع شلوغ كردن. من هنوز هم مدعیام كه تعداد كارهاي من آنقدر نبوده كه بخواهد براي من شهرت يا محبوبيت بياورد و مجبورم خودم، خودم را تبليغ كنم. وقتي اقبال و طالع حمايت نميكند، وقتي موقعيت اجتماعي حمايت نميكند، مجبورم خودم دست به يكسري تبليغ بزنم، شايد هم يك بخشي از آن در خودم هست... نميدانم.
اما به هر حال شهرت و محبوبيت داري، شايد همين نشان ميدهد خوب خودت را عرضه كردي يا دلايل ديگر... نه فكر ميكنم به همين دليل است...
يكي دوبار به شوخي گفتي كه بهترين بازيگر هستي، چقدر به اين شوخي اعتقاد داري؟ اعتقاد كه نميدانم... شايد در يكسري دستهبنديها مثل شرايط سني بهترين بازيگر باشم. شايد هم نباشم. راستش بايد دوباره در آن حالت خاص قرار بگيرم و ببينم...
هميشه رفتارهاي متناقضي از تو سر ميزند. گاهي آرامش و معصوميت در تو وجود دارد و گاهي هم سركشي و هيجان... اين رفتارهاي متناقض چه در بازي تو و چه در حضورت در زندگي روزمره ريتمي را بهوجود آورده كه با بقيه متفاوت است. از اين ريتم در بازيات چطور بهره ميگيري؟ اين حالت را در خودم ميشناسم و از همين تضاد و تناقض خودم بهره ميگيرم. ميدانم دقيقا اين حسها كجاست. درست وقتي كه از شدت خشم تا سر حد تنفر ميتوانم پيش بروم در همان لحظه در نگاهم يك معصوميتي وجود دارد كه نشان ميدهد خودم هم قرباني آن خشونت و موقعيت هستم. من و سوژه هر دو مورد خشم واقع شديم و همزمان هر دو قرباني شديم.
اين تضاد اقتضاي شغل بازيگري هم هست؟ در شغل ما هرچه هنرمندانهتر گرافيك رفتارمان را به تصوير بكشيم بهره بيشتري ميبريم و اين نمايش با تضاد بيشتر عجين است و در مواقع با تضاد جذابتر است.
تو اين نمايش تضاد را آگاهانه انجام ميدهي؟ در من وجود دارد و من آن را خودآگاه ميكنم.
اين تناقض در حاشيه تو هم وجود دارد. بازيگر بسيار متواضعي هستي، در عينحال كه نيستي... نه من آدم سرخوردهاي هستم!
سرخورده از چه چيزي؟ بيشتر كودك و مظلوم هستم. اعتمادبهنفس ندارم. شايد همهي اينها از اينجا ناشي ميشود.
همين باعث ميشود آدمها يا طرفدار پروپاقرص تو باشند و يا از تو متنفر باشند... خيلي لذتبخش است...
لذتبخش است؟! بله خيلي خوب است كه تو را بهعنوان يك موجود خنثي نبينند و نسبت به تو بيتفاوت نباشند. اين طرف تنفر، دوستداشتن است و آن طرف دوستداشتن، حتما حتما خودِ «دوست داشتن» است. اينها دوروي يك سكه نيستند، يك سكه چندبُعدي است. اين حس وقتي راجع به تو وجود دارد احساس زندهبودن ميكني.
پس اين زنده بودن است كه براي بازي به تو احساس امنيت ميدهد. نه اتفاقا در عين زندهبودن، احساس ناامني و خطر هم ميكنم و اين آزارم ميدهد.
ناامني از چه چيزي؟ ناامني از خيلي چيزها... اضطراب... شرايط ما براي احساس اضطراب و ناامني خيلي واضح است.
در بازيگري اين ناامني را متوجه نميشوم، شرط اول بازي كردن احساس امنيت است. نه شغل ما در ناامني اتفاق ميافتد. كسي آن را حمايت نميكند و اين ناامني به كارمان هم منتقل ميشود. شايد هم اصلا اين ناامني براي شغل ما لازم است، براي ترجمهي بشر كه كار ماست شايد لازم باشد. شايد وقتي بشر را ترجمه ميكنيم اين ناامني به جاهاي ديگر دنيا هم سرايت كند و از نظر امنيت همهي ما را همسطح كند، چه كساني كه از من ايمنترند، چه كساني كه كمتر از من امنيت دارند... شغل ما ترجمهي همينهاست و كار ما انجام كار بشردوستانه است نه به معني و مفهوم علمي آن، بلكه بشردوستانه يعني حداقل خودمان را دوست داشته باشيم و از خودمان محافظت كنيم. وقتي گرسنهايم سير بشويم، وقتي دلمان خواست، فكر كنيم و تحليل كنيم و شرايط انساني را از غير انساني تميز بدهيم.
اين امنيت نسبي كه از آن حرف ميزني را ميشود به همكارانت هم نسبت داد؟ يعني شرايط خودت را نسبت به بازيگر ديگري امنتر يا غيرامنتر ميداني؟ صددرصد.
و خودت را مقايسه ميكني با آن آدم و رقابت ميكني؟ دقيقا در اين نقطه است كه مبارزه و جنون من شروع ميشود. آنجا كه كسي نبوغ كمتري دارد ولي امنيت اجتماعياش بيشتر از من است دست به مبارزه ميزنم. آنجا فصل تهاجم من به امنيت اوست.
يعني دقيقا چه كار ميكني؟ در يك مصاف هنري با كار خودم به مبارزه با او ميروم.
ولي فكر ميكنم بيشتر آدمها را امنتر از چيزي كه شايستهاش هستند ميبيني؟ چي فكر كردي؟ فكر كردي من كي هستم؟ يك ديوانه؟! من با خودم عهد كردم كه منصف باشم. انصاف شرط بينادين من است. آيا خسرو شكيبايي جاي بر حق ننشسته؟ و ميبيني كه در نهايت، امنيت هم ندارد.
در بين همنسلهاي خودت جزو معدود بازيگران مؤلف هستي؛ با عدم اعتمادبهنفسي كه خودت ميگويي اين جرات را از كجا بهدست ميآوري كه در لحظه، خارج از چيزي كه كارگردان از تو خواسته دست به خلق تازه بزني؟ يك چيزهايي هست كه به تو جسارت ميدهد. مثلا وقتي تو مبلغي پول داري ميتواني در يك حراج شركت كني. تو يك مايه در درون خودت داري كه بهخاطر همان مايه دروني جسور ميشوي. اين جسارت از يك چيز خدادادي ميآيد. البته خيلي وقتها هم جسارت كردم و نبردم.
كجا جسارت كردي ولي باختي؟ معمولا در پروژههاي خوب هر وقت جسارت كردم بردم و در پروژههاي بد هر وقت جسارت كردم باختم.
اين جسارت را در هر شب، تنهايي هم گويا انجام دادي. ديالوگهاي ديگري را در جواب ليلا حاتمي گفتي و در لحظه شرايط را تغيير دادي تا بازي بهتري خلق كني، چطور در لحظه ديالوگها را عوض كردي؟ ما آنجا امتحان كرديم و در لحظه جواب داد و حس و حالي كه آقاي صدرعاملي از بازي خانم حاتمي احتياج داشت توانست بگيرد. من و خانم حاتمي به ديالوگهاي قبلي عادت داشتيم و همهچيز از پيش ساخته شده بود، وقتي من ديالوگها را يكمرتبه عوض كردم خانم حاتمي با يك موقعيت جديد روبهرو شد و شوكه شد. قواعد قبلي را خراب كردم و خانم حاتمي به يك حسوحال جديد رسيد.
پس به بازي نقش مقابلت كمك كردي؟ اصلا اين دو تا جدا از هم نيستند وقتي به بازي طرف مقابلت كمك ميشود به بازي خودت كمك ميشود. وقتي نقش مقابلت حيرت ميكند، حيرت در درون توست ولي در او متجلي شده و واقعي جلوه ميكند.
در حس پنهان نقش يك افسرده را بازي ميكني. نقشي كه با خودت خيلي فاصله دارد و شنيدم خيلي چيزهاي جديد به آن اضافه كردي تا جزييات دقيقي را در اين نقش خلق كني. در آن فيلم، نقش تا حدي دستم آمده بود ولي آقاي رزاق كريمي خودشان در جزييات بسيار حواسشان جمع بود و خيلي در اين جزييات كمكم كردند.
با رد كردن خيلي از پروژههاي خوبي كه به تو پيشنهاد شده است به نظر ميرسد معيارت براي انتخاب نقش هم با بقيهي بازيگران فرق دارد. من هم براي خودم معيارهايي دارم. بيشتر نگاه ميكنم ببينم واقعا به درد آن نقش ميخورم يا نه. نقشي هم بوده كه به دردش نميخوردم ولي يكي از معيارها هيجان و جذابيت نقش است. هرچه يك پروژه عظيمتر باشد بايد سختگيرتر باشي. من يكسري كارها هم انجام دادم كه خوب نبودند و ديده هم نشده ولي در فيلم اساتيد نميتوانم ريسك كنم. بايد خوب باشم چون حتما ديده ميشود. راستش گاهي براي همين از انتخابها فرار ميكنم.
پس باز به عدم اعتمادبهنفست برميگردد؟ بله گاهي.
تو گاهي اوقات اصلا سياست نداري. پس چه چيزي باعث ماندگاري تو در سينما شده؟ من ماندگار نشدم. مگر چند وقت است وارد سينما شدم؟ من تازه آمدهام حتي شايد هنوز هم نيامده باشم. آمدن و ماندگار شدن شرايط ديگري دارد.
چرا هميشه نقشهاي كوتاه را آگاهانه به نقشهاي بلندتر ترجيح ميدهي؟ نقشهاي كوتاه به تو فرصت تجربه كردن ميدهند. مثل يك تمرين كردن و گرم كردن ميماند. در ضمن اينجوري ارتباطاتت هم گستردهتر ميشود و طيف بيشتري از آموزش و يادگيري شامل حالت ميشود.
نهايت تو كجاست؟ نهايت من تحصيل، مطالعه بيشتر و جهاني شدن است.
پس براي جهاني شدن گاهي هم به سيمرغ فكر ميكني! (ميخندد) براي جهاني شدن كه بايد بيشتر به اسكار فكر كرد!
نكند فكر ميكني در ايران استاندارد قضاوت درست نيست؟ اين توهمي است كه شامل همهي بازيگران حتي بازيگران بدتر از من هم ميشود ولي توهم است صددرصد توهم است! مخصوصا براي بازيگران بدتر از من!
گفتگو از بهاران بنياحمدي/ نشريه خبري، تحليلی و اطلاعرساني رويش/ شماره ۲/ نيمه دوم بهمن ۸۶
مصاحبه زندگي ايدهآل (بخش سوم و پاياني)
اخلاقت شبیه براندو است. از اول به براندو علاقه داشتی یا بعدا علاقهمند شدي؟ من زماني كه سوم دبيرستان بودم يك فيلم VHS كهنه به اسم دزيره به دستم رسيد. در آن فيلم ديدم مردي شبيه پل نيومن نقش ناپلئون را بازي ميكند، گاهي اوقات هم شبيه ريچارد هريس ميشد. مطمئن بودم هيچكدام از اينها نيست ولي خيلي شبيه به اين دو بود. بعد صداي دوبلور را شنيدم. پدرم همه هنرپيشهها را به اسم ميشناخت و يك سينماروي حرفهاي بود.
از پدرم پرسيدم اين هنرپيشه كيست و پدرم با ترديد گفت مارلون براندو. و من از اينكه اين هنرپيشه را نميشناختم در حال ديوانگي بودم. من كه تمام هنرپيشهها و فيلمها را ديده بودم، سينماي فارسي و سينماي آمريكا، سينماي فرانسه و انگلستان را ميشناختم چرا اين هنرپيشه را نديده بودم؟
از بازي مارلون براندو حيرت كرده بودم و ميديدم كه بازياش شبيه پل نيومن نيست. يك انرژي عجيب و يك نيروي غريب و يك مساله دركناشدني مجهول در اين بازي بود. اصلا نميتوانستم روي حركت براندو اسم بازيگري بگذارم. بعدا از يكي از دوستانم به نام داريوش گنجهاي دايرهالمعارف سينمايي گرفتم و ديدم كه فيلم دزيره را مارلون براندو بازي كرده است. بعدها يادم آمد كه در فيلم زاپاتا كه از تلويزيون پخش ميشد يك ژنرالي ميپرسيد: هي تو، تو كي هستي؟ و مارلون براندو ميگفت: زاپاتا، اميليانو زاپاتا.
و همين ماجرا باعث شد كه من دنبال مارلون براندو بروم. بعد فيلم سربازان يك چشم به دستم رسيد. يادم هست كه اين فيلم را در منزل مادربزرگم ميديدم. ساعت چهار صبح بود و پي آن ساختمان خيلي سست بود. من به خاطر بازي مارلون براندو در اين فيلم طوري به سرم كوبيدم كه ساختمان صدا كرد. از جاودانگي براندو در لحظه action تعجب ميكردم، چون جاودانگي فرآيند تمام زمان است. يعني از گذشته به حال، و از حال به آينده رسيدن و در يك نقطه Cut كردن و بررسي كردن. جاودانگي در لحظه را در بازي براندو ميديدم. اين جمله را الان ميگويم، آن موقع متوجه نبودم. خودشيفتگي حدي دارد. آيا اسم چيزي كه در مارلون براندو وجود دارد، خودشيفتگي است؟
بعدها هم تحقيق كردي و متوجه شدي كه مارلون براندو هم ترسهايي داشته است؟ مدتها
بعد متوجه شدم، ولي ديگر برايم مهم نبود. مارلون براندو از ترسهايش بزرگتر بوده است. مارلون براندو با تمام ترسهايش مرد، فرزندش خودكشي كرد و همسرانش را از دست داد. اين ازدواجهاي ناقص و كامل، اين همه ورشكستگي مالي، شكستهاي ذهني و ... جسم مارلون براندو مرد ولي نيرو و انرژياي كه از كاتاليزوري به اسم مارلون براندو ميگذشت خيلي عظيم بود و براي من دركنشدني است. مثل ماجراي حضرت نوح است. حالا كشتي به قله نشسته، اما در پايان كار نوح تمام حيوانات و پرندگان را نجات ميدهد. جسم مارلون براندو مرد. ترسهاي مارلون براندو اصلا مهم نيستند، خودش با آنها كنار ميآمد ولي واويلا، فكر كنيد روزي مارلون براندو از سينما حذف شود، مثل حذف كردن آدم از زندگي است. اگر دوربين، مارلون براندو را نميديد، سينما به چه كار ميآمد؟
ترس، انسان را از پا در ميآورد. عمر تمام ميشود ولي آن انرژي و نبوغ بزرگ بود كه از متفق شدن يكسري عناصر ژنتيك و غيرژنتيك ، فيزيكي و متافيزيكي به وجود آمده بود. انگار خودش هم متوجه اين اتفاق نبود.
مطالعه؟ حالا ديگر از توبره ميخورم
در جواني چه كتابهايي ميخواندي؟ مطالعه آزاد ميكردم. اوايل كار رمان ميخواندم. مثلا سه تفنگدار و غرش توفان را كه از كتابهاي پدرم بود را خواندم. بعد از آنجا كه عمويم تحصيلكرده ادبيات بود من را با ادبيات كلاسيك و بلافاصله ادبيات مدرن و معاصر از قبيل شعر نو آشنا كرد. بخش ادبيات كلاسيك برايم جالب بود. خواندن اشعار حافظ، سعدي، رودكي، باباطاهر و خيام خيلي لذتبخش بود. البته در اين ميان فردوسي را از دست دادم.
اينها مربوط به چه سني است؟ ۱۶ سالگي
همزمان با بوكس؟ آره دقيقا. من در ۱۹ سالگي با اشعار خاقاني كه بسيار سخت و سنگين است، توسط استاد عزيزم آقاي بيگناه آشنا شدم.
هنوز هم آن مطالعات وجود دارد؟ نه به آن شكل. حتي ورزش را هم رها كردم. نيشابور، جادهاي دارد به نام باغرود. زمان ۱۲ سالگي صبح به صبح ساعت چهار صبح سوار دوچرخه ميشدم.(اين كه ميگويند صباح نيشابور و خفتن در بعداد حقيقت دارد.) دست در زماني كه در شرطبنديها به همه ميباختم در اين حالات از خودم ميبردم. آن زمان صداي خيلي خوبي داشتم وآثار شجريان و شهرام ناظري و ايرج را ميخواندم. سوار بر دوچرخه آواز ميخواندم و تا ته جاده ميرفتم. بعد برميگشتم و دوش ميگرفتم. نميدانم چه بر سر آن فضا آمد.
الان ديگر شعر نميخواني، مطالعه نداري؟ چرا. ولي دارم از توبره ميخورم. از خودم خرج ميكنم. هنوز هم به حافظ سر ميزنم و هيچ چيز به من افزوده نميشود. من از تمام شدن ميترسم. يكي از بچههاي بازيگر مطالعه روتين دارد و من به او حسوديام ميشود.
چرا او ميتواند و تو نميتواني؟ احتمالا چون مناسبات او كنترل شده است ولي در مناسبات من مديريتي وجود ندارد. پراكندگي ذهن من به محيط زندگيام هم سرايت پيدا كرده است.
پايان/
اين عكس همان عكس اصلي داخل مجله است.
چهار لينك دانلودي به پست سايه آفتاب اضافه كردم.
اين هم لينك اولين عكسها و آخرين خبرها از «بيپولي» حميد نعمتالله خواندن اين خبر و ديدن عكسهايش مثل ريختن آب سرد بود بر سر. لحظه اي را تصور كنيد كه اتفاق ناخوشايندي افتاده و شما با آنكه آن را شنيدهايد هنوز باورتان نشده تا اينكه يك نفر يك سيلي محكم به صورتتان بزند و شما را از آن شوك مسكوت خارج كند، تازه متوجه ميشود چه اتفاقي افتاده است!
بي پولي هم بالاخره ساخته ميشود و براي تمام عواملش آرزوي موفقيت ميكنم اما بدون حامد بهداد، «بيپولي» از يك يا دو «آن» زيبا محروم شده است و از اين بابت متاسفم هم براي خودمان هم براي اين فيلم هم براي حامد بهداد و از همه بيشتر براي اين سينما كه فيلمي چون بوتيك را براي هميشه در تاريخ خود ثبت كرده است. با حضور بهداد در اين فيلم منتظر تكرار تاريخ نبودم منتظر خلق يك لحظه تاريخي تازه و منحصر به فرد بودم.
مصاحبه زندگي ايدهآل (بخش دوم)
با حامد بهداد درباره عشقها، اميدها و اضطرابهايش
«هيچوقت آرام نيست» اين را همه دوستان و همكاران حامد بهداد ميگويند. بازيگر پر شر و شوري كه همه فضاي اطرافش را با جنب و جوشش تحت تاثير قرار ميدهد. انگار انرژي بي حد و حصري در كالبد او جمع شده و منتظر بهانهاي است تا هر چيزي در اطرافش را نابود كند. انرژي بيمهاري كه در فيلمها تبديل به بغض فروخوردهاي ميشود كه با تلنگري همهچيز را به هم ميريزد. «عصيانگر غير قابل مهار» تنها عنواني است كه ميشود به او داد. شايد كارگردانهاي سينما هم تحت تاثير اين قدرت پنهان سراغش ميروند. حامد بهداد تنها ۱۳ فيلم بازي كرده اما با اين همه انرژي و سكوت و عصيانهاي گاه و بيگاه، به همراه بازي در نقش قربانيهاي عشقهاي محتوم، در آستانه تبديلشدن به نمادي از نسل خود است.
اما قبل از خواندن اين گفتوگو همه تصورات از بهداد را كنار بگذاريد. اينجا با فرد ديگري طرف هستيد كه از دور به ستاره بودنش مينگرد. كسي كه با ترسها، اضطرابها و ... دست و پنجه نرم ميكند و موسيقي و آوازخواندن سرگرمياش به حساب ميآيد. اگر ميخواهيد با اين چهره آشنا شويد حتما اين گفتوگو را بخوانيد.
گفتوگو از:
سيامك رحماني ـ كريم نيكونظر
آنچه هميشه در مورد تو جالب بوده، اعتمادبهنفس بالاي تو است. براي ما جالب است بدانيم كه اين اعتمادبهنفس از كجا ميآيد. كساني كه اعتماد به نفس واقعي دارند به هيچ عنوان حضورشان سنگين احساس نميشود. حضور سبكي دارند و شايد اصلا ديده نشوند. اينگونه افراد، از هيچكس و تحت هيچ شرايطي، تاييد نميخواهند و از عميقترين نقطه وجودشان تاييد ميگيرند. به خاطر همين تاييدي كه از خودشان گرفتهاند از ديگري جلب توجه و ترحم و محبت نميكنند. كساني كه اعتمادبهنفس ندارند، يا خيلي كمرو هستند يا خيلي پررو. مطمئن باشيد كساني كه خودشان را شخصي با اعتماد به نفس بالا نشان ميدهند، در نقاط حساس روحشان، احساس خلاء و ضعف ميكنند. اعتمادبهنفس ميتواند يكي از اريكههاي قدرتمند بشر باشد، چرا كه باعث ميشود انسان از بدو تولد تا مقطع مرگ، زيبا، عالي و كامل زندگي كند. ابهت، شكوه ظاهري و ادعا، اعتمادبهنفس نيست.
منظور ادعا نبود. آدم در تو هيچوقت ترس از شكست نميبيند. اتفاقا برعكس. من سراسر ترس هستم. ترسهاي بسياري دارم كه ديگر مسخره شده است و فكر ميكنم از دوران كودكي من سرچشمه ميگيرد. چندوقت پيش با بزرگي صحبت ميكردم؛ گفتم استاد علت اين ترسها چيست؟ گفت: «نميدانم. بعد خنديد و گفت ميدانم ولي نميتوانم به تو بگويم». اين ترسها از كودكي من ميآيد. تا سن شش سالگي كه شخصيت شكل كاملي ميگيرد. تمام بازيهاي ذهن تا آن سن پذيرفته شده و تمام نقابهايي كه انتخاب كردهايم درآن سن بوده است. مثل ترس از تاريكي يا مجهول بودن يك موضوع و تنهايي كه هنوز هم در من وجود دارد. به علت عدم شناسايي تنهايي است كه انسان به صورت كاذب به دنبال اين همه روابط مختلف ميرود.
وقتي به كودكي و شش سالگيات فكر ميكني، چه نكتهاي به نظرت از همه بزرگتر ميآيد؟ در سن چهار، پنجسالگي كه كابوس مي ديدم. انگار كه ارواح پشت پرده پنجره، دستهجمعي آوازي ميخواندند. آوازي كه هيچ كلامي نداشت ولي به جرات ميتوانم قسم بخورم كه خيلي شبيه بخشي از قطعه Requiem موتزارت بود. حدود چهار، پنج سال پيش هم كه دچار پريشاني احوال بودم، بخشي از آن كابوس دوباره به سراغم آمد. اما تمام آن كابوس را بعد از چهار، پنج سالگي ديگر هيچوقت نداشتم. در آن زمان با چشم باز آن كابوس را ميديدم. ميديدم كه ديوار و اجسام اتاقم گز گز ميكنند و از آن خيلي ميترسيدم و نميتوانستم براي مادرم توضيح بدهم. حالت وحشتناكي بود، اما وحشت من بيشتر از وحشتناكي آن كابوس بود، انگار چيزي در درون من بود. انگار قبلا من با آن آواز مرده بودم يا شايد آهنگ به دنيا آمدن من بوده است.
يكي ديگر از ترسهاي كودكيام ترس از زيرزمين بود. اگر مجبور ميشدم توپم را از زيرزمين بياورم، خيلي برايم ترسناك بود. شايد ترس، تحقير، شايد كتك خوردن، شايد عدم توانايي جسمي بود كه باعث ميشد هميشه شكست بخورم. ميل زيادي به كتكزدن، دعوا و پيروزي بر ديگران و شمشير و جنگ و گلوله داشتم و به طرز عجيبي در همه منازعهها ميباختم و هنوز هم ميبازم. باورم نميشود، چطور ميشود كه يك آدم در همه بازيها و شرطبنديها ببازد؟
بعد سعي ميكردي خودت را تقويت كني؟ بالطبع به آن سمت كشيده شدم ولي براي اينكه قوي شوي بايد به آدمهاي قوي باج بدهي، آلوده ميشوي و آن موقع فكر ميكني كه قوي هستي. اين قدرت دروغين از كجا به وجود ميآيد؟ از عدم شناخت و توجه به خويشتن، از نبود يك تربيت سالم، از عدم آگاهي، از پيراموني مريض، نميدانم چرا همه بازيها در من به شكست منجر ميشوند. احتمالا سر اهرم در درون خود من است. اهرم شكست در درون من يكي دو سانت جابهجا ميشود ولي در بيرون از من و محيط پيرامون ۱۰۰ كيلومتر جابهجا ميشود.
اعتماد به نفس در كار نيست. يك صداقت عجيب و غريب، يك بيپروايي، يك سانسور وجود نداشته، يك برونفكني جسورانه در من وجود دارد. تمام اين ترسها دست به دست هم دادند كه جرات به خرج بدهم و آنها را مطرح كنم و بپذيرم ولي هنوز نميدانم چطور با آنها كنار بيايم و چطور از دل آنها عبور كنم. آنها را ميپذيرم و تكليف خودم را با ديگران روشن ميكنم. من اسم اين را اعتماد به نفس نميگذارم، اين صراحت رفتار و لهجه از دل آن ترسها ميآيد.
در كودكي ورزش هم ميكردي؟ بله، خيلي جدي بوكس بازي ميكردم. در آن سالهايي كه بوكس بازي ميكردم، اوايل كتك ميخوردم. يكبار اول شدم، يكبار دوم شدم و يكبار هم حذف شدم. داشتم خوب پيش ميرفتم ولي ناگهان پدرم به زور از ادامهدادن من به اين ورزش جلوگيري كرد. من در اوج بودم و يك بوكسور خوب شده بودم. اصلا باورم نميشود. كتككاري را ياد گرفته بودم ولي مشخصات ترس و بيوجودي در من ماند. تيز و با سرعت بازي ميكردم ولي هميشه با ترس به رينگ ميرفتم. آن زمان ۱۷ سالم بود و در نيشابور زندگي ميكرديم. ۵۴ كيلو بودم تا زماني كه در ۱۸ سالگي به مشهد رفتم هم، بوكس بازي ميكردم. آن زمان خيلي خوب بود، ترسهايم كم شده بود.
اين ترسها چه بودند؟ مهمترين ترسم آسيب رساندن آدمها به من است. آدمها مثل گرگ حمله ميكردند و آن موقع هيچ چيز نگهدار و مراقب من نبود. هيچ نيرويي و هيچ ستارهاي هيچ طالع نيكي از شخصيت من محافظت نميكرد. لذتبخشترين كار، برخورد كردن با ديگران است. اينقدر اين كار عالي است كه نهايت ندارد. يكي از بهترين لحظههاي من زماني است كه با دشمنانم مبارزه ميكنم. البته اغلب من اين آدمبدها را انتخاب ميكردم و وقتي ميتوانستم آنها را سركوب كنم، لذت ميبردم. اين افراد لزوما حريفهاي من نبودند. آدمهاي نادرست بودند. وقتي ميتوانستم از پس چينن شخصي بر بيايم لذت ميبردم و بعد كه كاملا شكستش ميدادم گريه ميكردم.
صحبت را با اعتمادبهنفس شروع كرديد، كدام اعتمادبهنفس؟ دائم در معرض آسيب و صدمه هستيم و انواع و اقسام ترسها جايي براي اعتمادبهنفس نميگذارند.
به هر حال با تمام اين اوصاف تو همهچيز را پشت سر گذاشتهاي و موفق شدهاي. واقعا به نظر تو من آدم موفقي هستم؟ از موفقيت چه تعريفي داري؟ من را،«حامد بهداد» را ميشناسي؟
اين را ميدانم كه خيليها به «حامد بهداد» علاقهمندند و اين علاقهمندي نه به دليل ظاهر و ستارهبودن بلكه به دليل انرژياي كه در بازي از خودت بروز ميدهي (از همان نوعي كه در براندو مشاهده كردي) است، طرفداران تو از وجهي از شخصيت تو لذت ميبرند كه كاملا درونياست. اگر من را بگيرند، كتك بزنند و به زندان ببرند، چه بر سر اين انرژي ميآيد؟
هر كس را ممكن است به زندان ببرند. ممكن است من را از زبان خودت تعريف كني؟
تو به دليل اين تفاوتهايت و عصياني كه در شخصيتات پنهان شده و در فعاليتهاي هنريات خودش را نشان مي دهد، جذاب به نظر ميرسي و به اعتقاد من همانقدر كه مراجعات مكرر و سالانه مارلون براندو به روانكاو تعجببرانگيز است. براي خيلي از خوانندهها درك اين كه تو خودت را تا اين حد بياعتمادبهنفس ميداني باعث حيرت و غيرقابل باور است. من آسيب خورده هستم. فقط همين. اگر آسيب نميديدم شايد اعتمادبهنفس داشتم. من يك دوست به نام علي دارم و چند دوست ديگر با اسامي مختلف، آنها خيلي اعتمادبهنفس دارند.
من هرچه مصاحبه از تو خواندهام نشان از جاهطلبي تو و ميل به موفقيت داشته و اين خيلي خوب است. مگر نه اين است كه جاهطلبي از عدم اعتمادبهنفس ميآيد؟ تاييد ميكنم من انسان جاهطلبي هستم، ولي جاه يعني چه؟ اين كه از جايي كه هستي راضي و خرسند نباشي.
به ياد فيلم «همشهري كين» ميافتم. ديگران وجوه پنهان يك انسان شكستخورده را نميبينند چيزي كه مردم ميبينند، پوسترها و عكسهاي او است. بله، ولي همان وجوه، آن انسان را از پا در ميآورد. واقعا در اين دنيا چه مثالي جالبتر از «بودا»بودن است؟ چه چيزي بهتر از رهرويي است كه آهسته ولي پيوسته ميرود و به مقصود ميرسد؟ چه چيزي بهتر از زيستن بيدردسر وجود دارد؟ ضرورت كسب موفقيت چيست؟ لزوم حضور يك بازيگر موفق در جامعه چيست و از كجا ميآيد؟ چرا يك جامعه بايد مارلون براندو داشته باشد؟
تمام كساني كه در عرصه بازيگري توانستهاند خودشان را نشان بدهند، موفق شوند و خودشان را تثبيت كنند، چطور توانستهاند به موفقيت برسند؟ همه آنها كه از عدم اعتمادبهنفس به جايي ميرسند؟
مطمئنا خيليها با اتكا به نفس و اراده كارشان را انجام ميدهند. ميتواني از بين آرتيستها و هنرمندها مثال بزني؟ به محض اين كه بگويي «آره» به اين مصاحبه شك ميكنم. آدم آرتيست و هنرمند، آدم مصيبتزدهاي است. اگر نبوغي در او باشد، آن نبوغ به تمامي آن دردها كانال ميزند و انرژي به شكلي هنرمندانه از مديومي مثل موسيقي، سينما، تئاتر، مجسمه، نقاشي و شعر عبور ميكند. مصيبت و درد راهي براي رسيدن به آگاهي هستند. آگاهي است كه درد ميآفريند. جهل شايد به خودي خود چيزي نباشد، ولي با اندكي آگاهي تفسير و تبديل به ترس ميشود. من در ميان هنرمندان انسان با اعتمادبهنفس نميشناسم. هنرمند در لابراتوار كائنات مثل موش آزمايشگاهي است. تمام امراض و اتفاقات بشري روي هنرمند تست ميشود و آنها راه بهتر زندگي كردن را به ديگر آدميان ابلاغ ميكنند. آرتيست در دل تمام ترسها و استرسهاي بشري فرد ميرويد و همه را به جان ميخرد تا راهي براي بهتر زيستن پيدا كند، زيستني كه به خودي خود واقعا نازيباست. نقطه صفر زندگي بشر را در نظر بگير، هر چند كه ما از آن ترسها و حسادتها هرگز كنده نشديم ولي هنرمند كاري ميكند كه بشر از ميان اين تاريكيها راحت عبور كند تا محيط پيرامون انسان را زيباتر كند.
اين تلاش براي خود هنرمند انجام ميشود يا براي بقيه افراد؟ نميدانم بهترين مثال «بودابودن» است. او براي ديگران هيچ كاري نميكرد. او فقط مسير را نشان ميدهد ولي عبور از اين مسير به طور انفرادي انجام ميگيرد. بشر تنها به دنيا ميآيد و تنها ميميرد. من ايمان دارم كه ضعفهاي بشري با كمي نبوغ تبديل به هنر ميشود.
كار بازيگري به فراموش كردن آن ترسها و هراسها كمك ميكند؟ بله. وقتي يك سكانس را به بازيگر ميدهند، شش جهت آن اتفاق و موقعيت را ميسنجد ولي اگر از آن موقعيت و ديالوگ ترسي نداشته باشي چه كار داري جز اين كه آن را بازي كني؟ ولي وقتي ترسها و ضعفهاي آن موقعيت را ميشناسي، وقتي تمام زواياي آن ديالوگ را ميداني بازي ميكني پس همه اين ترسها و اضطرابها در تو متجلي ميشود به همين جهت كارت بهتر و دلشينتر ميشود. براي متجلي كردن يك حس مثل فراق، انفصال، دوري و ... بايد از تمام داشتههايت استفاده كني و آن را به شكل يك هايكو و يك اثر مينيماليستي، در عين گويا كردن حالت ممكن بيان كني. هيچ چيز براي انسان يا براي من، برونفكنانهتر از بازيگري نيست. شايد در لحظه بازي اگر اين هراسهاي من از ناخودآگاه به خودآگاه ريخته شوند، ترس من كمتر شود. بازيگري تنها كانالي است كه ميتواند ترس را كمتر كند يا طبقه اجتماعي من را عوض كند.
با اين اوصاف چه انگيزهاي براي بشر، براي حركت به سمت جلو و آفرينش و كسب تجربيات جديد وجود دارد؟ زندگي يك حركت جبري است. از لحظه تولد تا مرگ اينطور است. انسان مسيري را كه بايد از نقطه تولد تامرگ طي كند را به هر حال طي ميكند. مهم اين است كه بتواند در اين مسير رشد عرضي داشته باشد. گاهي پيش ميآيد كه در دل اين حركت جبري لحظهها به انسان اين فرصت را بدهند كه انگيزهمند قدم بعدي را بردارد. نميدانم انگيزه چيست؟ شايد خود زندگي باشد. شايد كپي كردن از سوي دست ديگران باشد. شايد ميل به خوببودن، نترسيدن، شادبودن و رسيدن به آرامش باشد. ولي دقيقا نميدانم چه چيزهايي ميتوانند انگيزه پيشرفت باشند.
انگيزه مالي چقدر مهم است؟ آنقدر مهم است كه نهايت ندارد. ولي بهضي وقتها كه در فانتزيهاي ذهنم خودم را انسان متمولي ميبينم، احساس ميكنم كه هرچه پولدارتر ميشوم بيشعورتر ميشوم و به نظرم ميزان شعور و تمول با هم نسبت عكس پيدا ميكند.
شهرت چطور؟ حجم ترس و انرژي و عدم اعتمادبهنفس من الان از شهرتم بيشتر است. به همين دليل شهرت در من تاثيري ندارد چون من از شهرتم بزرگتر هستم. اين من هستم كه از خودم تعريف ارايه ميدهم. خفاش شب از من خيلي مشهورتر است. فكر نميكنم روزي برسد كه شهرتم از من بزرگتر شود.
چه اتفاقي ممكن است بيفتد كه شهرتت از تو بزرگتر شود؟ فقط يك اشتباه تاريخي بايد اتفاق بيفتد، تنها يك اشتباه ميتواند به من بگويد كه مشهور هستي.
يعني توهم؟ شايد. دچار اين توهم نميشوم. من آدم واقعبيني هستم. بازيگر خوبي هستم. يك آدم احمق ممكن است نفهمد ولي كسي كه كمي درك داشته باشد ميفهمد ولي اين كه من بازيگر خوبي هستم چه فضيلتي براي من دارد؟ من بزرگتر از شهرتام هستم.
ولي اين اعتمادبهنفس است. نه. من مسير ديگري براي برخورد پيدا كردهام.
كسي كه اعتمادبهنفس نداشته باشد. جلوي شهرت وا ميدهد و فريب ميخورد. من نميخواهم احمق و نادان باشم. نميخواهم در جهل به سر ببرم. نميخواهم مردم من را با انگشت نشان بدهند. تازه اگر هم اين كار را بكنند برايم مهم نيست. فقط نميخواهم در نگاه خودم احمق باشم. آدم احمق ژست ميگيرد و از شهرت خودش شكست ميخورد. همينقدر واقعبينم. ميخواهم از كارم لذت ببرم و تواناييهايم را با چشم خودم ببينم و وقتي بازي خودم را در يك سكانس ميبينم از خودم بپرسم آيا اين منم؟ مگر ميشود اينقدر در لحظه زيبا بود، زيبا مرد؟ ميخواهم سرور شخصي خودم كامل شود. هركس كه از آن لذت ببرد را هم در آن خرسند و شريك ميكنم.
غير از موسيقي تفريح و لذت ديگري هم داري؟ اگر ميتوانستم ورزش كردن را براي خودم روتين كنم و به آن نظم بدهم خيلي لذتبخش بود. سفر كردن و مطالعه به طور منظم برايم خيلي جالب است.
الان اهل سفر هستي؟ آره ولي شرايط پيش نميآيد. اين امكان فراهم نميشود كه من در عرض يك سال ۱۰ تا كشور را ببينم. از اين بابت براي خودم متاسفم. من درجه يك هستم. اگر من رم را نبينم چه كسي آن را ببيند؟ اگر هرات و كابل، بلخ و بخارا را نبينم، اگر پكن و ژاپن و شرق دور و هند، اگر مصر و اروپا، پاريس و لندن را نبينم حيف نيست؟
تا به حال كجا رفتهاي؟ هيچكجا. شرايطش پيش نميآيد. مدام گرفتارم و وقتي مراجعه ميكنم كه ببينم گرفتار چه چيزهايي هستم ميبينم گرفتار هيچ نيستم جز پراكندگي و ترافيك ذهن خودم.
اين امكان وجود ندارد كه ترافيك را باز كني؟ چرا نميشود، مگر ميشود ششدانگ يك چيزي را با تمام وجود بخواهي و آن اتفاق نيفتد؟ شايد به همين زوديها پيش بيايد. البته سفر يك مثال است. حافظ دو، سه تا سفر بيشتر نرفته ولي سفرهاي دروني هم داشته كه كل جهانگردان به گرد پايش هم نرسيدهاند. گاهي اوقات من فرصت نميكنم يك سر به خودم بزنم. يك زمان من چقدر با خودم خلوت ميكردم. چقدر با بزرگان ديدار ميكردم. مناسبات شهري از نوع شركتجستن انواع و اقسام در مهمانيها و رفت و آمد با انواع و اقسام آدمها باعث شده كه از خودم دور شوم.
روابط عموميات چطور است؟ من خيلي بد بودم، الان بهتر شدم. عدم اعتمادبهنفس باعث ميشد كه با ديگران دعوا كنم ولي الان شوخيها را ميپذيرم و ناملايمات را مسكوت ميگذارم. يك زمان از «نه» شنيدن خيلي ناراحت ميشدم ولي حالا ديگر آنطور نيستم. وقتي براي روانشناسم تعريف كردم خيلي تشويقم كرد و گفت اين يك پيشرفت بزرگ است. تو هميشه از «نه» شنيدن ميترسيدي و كودك درونت لج ميكرد. اين رشد است.
نگران نيستي كه اين پختگي و خويشتنداري به احساست لطمه بزند؟ نه. اين رفتار مثل تصويري است كه از ارتفاع زيادي به آن نگاه كني. وقتي از بالا به چشماندازي نگاه كني، آن تصوير آنقدر ثابت است كه تو را به سمت خودش ميكشاند و سرت گيج ميرود. ثبات همهچيز را به خودش جلب ميكند. مثل درياي آرامي كه محو آن ميشوي. مثل يك مار كه به چشمهاي طعمه نگاه ميكند و طعمه لذت ميبرد. جذابيت ثبات خيلي بالاست.
عشق چطور؟ به نظر من اگر غريزه جنسي را از رابطه بين زن و مرد حذف كني، چيزي به نام عشق نميماند.
چيز ديگري وجود ندارد؟ دارد؟ چه كسي تجربه كرده؟ امروزه وجود خارجي ندارد، ولي يك فهم دروني و ناخودآگاه از آن داري. عشق يعني فنا. بخشش دايم و بي حد و حصر بدون اينكه طلبي به ازاي آن داشته
باشي.
تو هيچوقت اين حالت را از نزديك تجربه نكردي؟ نه.
رفاقت چطور؟ چرا آن را زياد تجربه كردهام. دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم كه كيمياي سعادت رفيق بود، رفيق.
رفاقت، جزو لذتهاست يا بخش مهمتري است؟ نه خيلي مهمتر است. تو خندهها و گريههايت، ترسها و نداشتههايت، شادي و غمهايت را با رفيقت تقسيم ميكني. در اين بخش خدا را شكر. خير ديدهام. من از رفيق شانس آوردم. با رفقايم اعتمادبهنفسم بالاست، حالم بهتر است و احساس امنيت ميكنم. يا در قياس بايد بگويم در اين بخش اوضاع بهتر است. عشق كجا بود؟ عشقي كه آدم را تهديد به مرگ و رسوايي ميكند؟ عشق خودسوز است، نه ديگرسوز. اين عشقها جز طمع و خودخواهي چيز ديگري ندارد. عشقهاي كز پي رنگي بود...
همسطح رفاقت چيز ديگري برايت لذتبخش هست؟ بله، خانواده، شغل، سينما. اصلا زندگي خوب است. اگر همين رابطه احمقانه زن و مرد حذف شود، حال من خوب ميشود.
عجيب است، به نظر ميرسد خيلي به زندگي مشترك اعتقاد داري؟ الان به آن فكر نميكنم. ولي به نظرم روش درستي است، چون طي ساليان جواب داده است. آن حالت درست الان با شرايط زندگي من هماهنگ نيست. اين اعتقاد من است.
دوست داري ازدواج كني و بچه داشته باشي؟ الان مناسب شرايطم نيست، ولي بديهي است كه خيلي دوست دارم. در هيچكجا از اين شهر من هيچ كورسويي از دوستداشتن در يك حريف و همراه نميبينم.
از شعراي معاصر كداميك را بيشتر ميپسندي؟ فروغ، شاملو و اخوان را دوست دارم.
اخوان را به خاطر همشهريبودن دوست داري؟ گريزي نيست. اخوان، فردوسي و شفيعي كدكني. خراسان خاستگاه آفتاب در اين مملكت است. چاكر امام رضا (ع) هم هستم. انسانهاي بزرگ آن تمام نميشوند.
خودت شعر نميگويي؟ يكوقتي ميگفتم ولي ديدم خيلي مسخره است و رهايش كردم. من هر دفعه ميخواهم صميميتم را به يك نفر نشان بدهم او را مهمان يكي از شعرهاي خودم ميكنم و آنقدر باعث خنده ميشود كه من تواما هم لذت ميبرم و هم خجالت ميكشم. ميداني چقدر مزخرف هستند؟
هيچوقت به فكر چاپ شعرهايت نيفتادي؟ هرگز. ولي يكسري دستنوشته دارم كه شايد آنها را چاپ كنم.
چي خواندي؟ تئاتر
مشهد؟ نه تهران.
بيني كج و خط ابرويت هم شبيه مارلون براندو در «در بارانداز» است. لطف داريد!
ادامه دارد...
مديرعامل اين نشريه «سيدمحمدرضا حسينيان» است و مشاور هنري سردبير «بهرام رادان».
مصاحبه مجله زندگي ايدهآل (بخش اول)
با حامد بهداد و براندو در خیابان فرشته
حامد بهداد عاشق مارلون براندوست. ما این را قبلا هم میدانستیم اما فکر نمیکردیم این عاشقی اینقدر پرشور باشد. کافی بود او را در جلسه عکاسیاش میدیدید که چقدر با خودش و دوربین راحت است و چطور خشماش را جلوی دوربین به نمایش میگذارد. همانطور که در مصاحبه راحت بود و هر چی دل تنگش خواست گفت. حرفهایی که از فرط تندی خیلی از جاهایش را ما قیچی کردیم و بعضی جاهایش را خودش. همان روزی که به مجله آمد و با بهرام رادان درباره سینما و جشنواره گپ زد. باید بودید و میدیدید که موقع تعریفکردن فیلم مستندی که از مارلون براندو در جشنواره به نمایش درآمده بود چه هیجانی نشان میداد و چطور از خود بیخود شده بود. وقتی که داشت ادای براندوی برزگ را در میآورد و کیف میکرد.
برای آمادهکردن گفتوگو با او ساعتهای جالبی را گذراندیم. از همان روزی که به خیابان فرشته رفتیم تا در دفتر کارش او را ببینیم، شبی که به قیطریه آمد تا عکاسی شود و دو باری که به مجله سر زد تا متن صحبتهایمان را بخواند و حک و اصلاح کند. حامد کاراکتر جذابی دارد. پیش از این او را در مجلس عروسی یکی از دوستان دیده بودیم که چطور شلوغبازی در میآورد و مهمانی را به هم میریخت. اما او وقتهایی را هم دارد که در خودش فرو میرود و سکوت میکند.
گير داده بود عكسهايي از او را چاپ كنيم كه عصياناش در آنها پيدا باشد. عكسهايي كه ميگفت بيشتر به خودم نزديك است. يكياش همان است كه به عنوان عكس اصلي داخل مجله كار شده است.
براي چاپ مصاحبه با او خيلي انتظار كشيديم چرا كه ميخواستيم اين شماره با جشنواره و پخش سريال او، يك مشت پر عقاب، همزمان شود. ميدانستيم كه در سريال بسيار عالي ظاهر شده و انتظار داشتيم كه در جشنواره هم بيش از اينها مطرح شود. اما دو تا از فيلمهاي او از جشنواره بيرون ماند و به تنها فيلماش «حس پنهان» هم كملطفي شد. مهم نيست. او يكي از سرمايههاي سينماي ايران است و مطمئنا درآينده بسيار خواهد درخشيد. يادمان باشد كه حتي استاد براندو هم براي فيلم معركهاي مثل «اتوبوسي به نام هوس» جايزه اسكار را نگرفت!
به قلم آشنا
باران كوثري: خجالت ميكشيدم
براي من يكي سخت است بخواهم درباره حامد بهداد چيزي بگويم. نه فقط به خاطر اين كه او بازيگر مورد علاقه من است و ما دوستي ۵ ساله داريم. از اينها مهمتر اين است كه من دوره گذار از نوجواني به جوانيام را در بين گروهي گذراندم كه حامد يكي از آنها بود و ۱۰ سال از من بزرگتر. گروهي كه من و نگار جواهريان كوچكترين اعضايش بوديم و از بزرگترهاي گروه خيلي ياد گرفتيم. براي شخص من فيلم روز سوم تجربه فوقالعادهاي بود. فيلمي كه فكر ميكنم اگر رفاقت ما يعني من و حامد بهداد و پوريا پورسرخ و برزو ارجمند نبود، به اينجا نميرسيد. حداقلش من نميتوانستم آن كار را كنم وقتي در جشنواره به من سيمرغ ميدادند، خيلي دلم ميخواست جمله جوليا رابرتز درباره دنزل واشنگتن را تكرار كنم و بگويم «خجالت ميكشم وقتي كه به حامد بهداد جايزه تعلق نگرفته، جايزهام را بگيرم» اما خجالت كشيدم و نگفتم!
نيوشا ضيغمي: به او مديونم
حامد بهداد يكي از بااستعدادترين و تواناترين بازيگراني است كه من در سينماي ايران ديدهام و همكاري با او را تجربه كردهام. يك هنرمند واقعي كه با صداقت كامل و فروتني در مقابل همبازياش قرار ميگيرد و تمام انرژياش را صرف بازي ميكند. من به شخصه ۵۰ درصد بازيام در فيلم «حس پنهان» را مديون حامد بهداد هستم كه به عنوان يك برادر در فيلم، همه انرژياش را به من داد تا بهترين صحنهها خلق شود. من در زندگي برادري نداشتهام اما بعد از بازي با حامد حس ميكنم يك برادر واقعي پيدا كردهام كه در جشنواره فيلم امسال مورد بيمهري قرار گرفت، چرا كه جايزه بهترين بازي يا حداقل نامزدي اين جايزه حق واقعياش بود.
من از لحظه لحظه فيلم «حس پنهان» و بازي با حامد بهداد لذت بردهام و هيچوقت دعوايمان در شب قبل از مرگ او در فيلم را فراموش نميكنم. صحنهاي كه از نمايش شروع شد، اما بعد چنان درگير شديم و از بازي او انرژي گرفتم كه به شدت گريه كردم. من مهرباني او را كه از پشت دوربين هر حركت همبازیاش را دنبال ميكرد فراموش نميكنم. اين روزها از بعضيها درباره او نظراتي ميشنوم كه چندان مثبت نيست و نميدانم كه از كجا ناشي ميشود. هرچه هست وظيفه خودم ميدانم كه صميميترين سپاسهايم را به او ابراز كنم كه بودنش براي من و اين سينما غنيمتي است.
دوهفتهنامه زندگي ايدهآل شماره چهاردهم اول اسفند۸۶
ادامه دارد...
با تشكر از فائزه، عضو كلوب حامد بهداد، براي عكسها
عنوان مطلب مصرعي است از خيام به خط حامد بهداد كه در مجله كنار امضايش چاپ شده است.
خاطره علی نسب
بازی شروع شده بود. بدون شمارش معکوس از همان سال 79 که برای همایون اسعدیان در "آخر بازی" پویا صادقی شد. دانشجویی عاصی، چند بهار فرصت خواست تا عاصی بودنش در "بوتیک" شوکی باشد برای منتقدان. هنوز همه در حال و هوای همان شوک بودند که شیشه شکنی اش در "کافه ستاره" توانایی اش را به رخ پرده های نقره ای سینما کشید. محمد حسین لطیفی پیش تولید کار جدیدش را کلید زده بود. حامد بهداد به او پیشنهاد شد، ولی لطیفی مخالفت می کرد. سرصحنه می رسی از لطیفی میپرسی؛ چرا حامد بهداد را انتخاب نکردید؟ لطیفی میخندد:«نام بهداد را با یک بازیگر دیگر اشتباه گرفته بود، همان دیروز که برای اولین بار دیدمش پای میز قرارداد نشستیم.» چندی نمیگذرد که سر لوکیشن قرارگاه مسکونی لطیفی می آید تا از علی مشهدی و دوستانش حالی بپرسد. میگویم: حامد بهداد چطور بود؟ لطیفی این بار بلندتر از دفعه پیش میخندد:«حامد بهداد واقعا بازیگر است» زنگ پایان اکران خصوصی فیلم "روز سوم" به صدا درمی آید. پرویز پرستویی را می بینی که دستش را روی دوش بهداد گذاشته و می گوید:«حامد این تنها عراقی قابل باوری بود که من تاکنون دیدم. خسته نباشی» و او با ذوق از تایید پرستویی دلگرم می شود. سالن سینما خالی می شود و تو می مانی و یک سوال که به مغزت میرسد. «فواد روز سوم لیاقت سیمرغ را نداشت؟» بیست و ششمین جشنواره ی فیلم فجر از راه میرسد و "حس پنهان" و "هرشب تنهایی" تو را یاد یکسال پیش می اندازد و این بار مجری جشنواره می ماند و صدای حاضرین که حامد بهداد را صدا می زنند و حال اینکه حتی کاندیدا هم نشده بود.
حامد بهداد، صدا، دوربین، حرکت...
در این برهوت توهم بازیگری که فقط شبه بازیگر می بینی و بس داغ ترین سوژه است. باید کمی شانس در کوله پشتی ات همراه داشته باشی تا با او به بحث بنشینی. اکران فیلم "دایره زنگی" و "مجنون لیلی" را بهانه می کنی نه نمی گوید روبرویت می نشیند. خورشید نمیروز را ورق می زند، تاکید و باز تاکید که تاکنون با هیچ نشریه خانوادگی گفتگو نکرده است. به صندلی های کنج سالن اشاره می کند و حتم دارد دنج ترین جا برای مصاحبه است. این برگ برنده را داری که تمام گفته هایش را با حالات چهره و تن صدایش تطبیق دهی. صدا، دوربین، حرکت...
· بگذارید گپ و گفتمان از همین تاکید بخورد. چرا با نشریات خانوادگی مصاحبه نمی کنید مگر نه اینکه بیشترین طرفداران بازی شما از عام مردم هستند و مجله تخصصی نمی خوانند؟
کسی که سلیقه اش جنس بازی من باشد و منتظر خواندن مصاحبه ای با بهداد، برایش نشریه تخصصی و غیر تخصصی فرقی ندارد. من ترجیح می دهم با نشریاتی که گفتمان را به سمت زرد بودن می برند گفتگو نکنم.
· گاهی بیننده منتظر خواندن مطلبی درباره روحیه و شخصیت ستاره اش است آن هم به زبان ساده و نه تخصصی!
همیشه سعی کردم، بازی و گفتارم به گونه ای باشد که هم عوام درک کنند و هم خاص. مطمئن هستم که این گفتگو باید انجام می شد. شاید مدیوم وسیع تری باشد برای ارتباط.
· سفری کنیم به چند سال پیش، به زمانی که حتی فکرش را هم نمی کردید به اینجا برسید؟
به کجا؟ اصلا گیرم که رسیدم آخرش چی؟
· «من یه عمر کنار ضریح امام رضا (ع) وایستادم، التماس کردم که هنرپیشه بشم. حالا بعد از 15 سال کنار خودش مشغول به کارم...» گفته خودتان بود وقتی فیلم "هرشب تنهایی" دلیل سفرتان به مشهد شد!
چهار سالم بود که در حرمش مادرم بلندم می کرد تا دستم به ضریح برسد. حالا بزرگتر شدم. دست خودم نیست عاشق آن حیاط و آن پرنده ها هستم، چقدر جلوی پنجره فولادین ایستادم. به اینجا رسیدم ولی...
· ولی! از حامد بهداد راضی هستید؟!
از من نخواهید که از خودم راضی باشم، نیستم. راضی نبودنم به معنای ناشکریم نیست. همیشه شاکرش هستم به خاطر فرصتهایی که به من داد مطمئنم که دوستم دارد ولی من هنوز از حامد ناراضی ام.
· چرا؟
توان و انرژی اش را دارم، پس چرا امکاناتش فراهم نیست تا در عرصه ی بین المللی یک بازیگر محسوب شوم. در ورزش همه یک تن می شویم تا تیم ملی به جام جهانی برسد اما در عرصه سینما و...، دیگر وقتش رسیده که حرفی در جهان سینما داشته باشیم.
· پس یقین دارید که می توانید روبروی مطرح ترین هنرپیشه های دنیا بازی کنید؟
ایمان دارم؛ تشنه فرصتم. اگر امکاناتش بود ثابت می کردم که می توانم.
انرژی فوق العاده ای دارد، بی ریا بودنش پررنگ ترین صفتش است. می خندد عصبانی می شود. جلوی خودش را هم نمی گیرد، اینجا دیگر بازی در کار نیست. این حامد بهداد است. میخواهم که گفتگو را صمیمی تر کنیم، می خندد.
می گویم بدون سانسور، تایید می کند.
· سربازی رفتید؟
معاف شدم.
· صمیمی ترین دوست دوران نوجوانی تان چه کسی بود؟
دوست صمیمی خیلی داشتم.
· پس کلی رفیق بازید؟
تا دلتان بخواهد. محسن طالبی بود، هادی، پرویز سامانی پور، رامین مبارکی ولی با همایونی از همه صمیمی تر بود. راستش را هم بخواهید دوستیمان با یک درگیری شروع شد.
· با کتک کاری؟
یک مزه پرانی، یک دعوا.
· اهل دعوا بودید؟
سر پر سودایی داشتم. سر همین کارهایم پدرم از ادامه فعالیت در ورزش بوکس منعم کرد.
· مگر هر که بوکسور است، روحیه خشن دارد؟
نه، اما بوکسور بودن به بعضی ها اعتماد به نفس کاذب می دهد.
· یک خاطره از آن روزها برایمان تعریف کنید!
محسن طالبی به طوطی معروف بود. قد کوتاهی داشت وقتی می خواست حرف بزند یا دعوا کند مثل طوطی بالا و پایین می پرید. علی همایونی بلند قد بود. یک روز یک عکس از طوطی را در بالاترین نقطه تخته زد. محسن که وارد کلاس شد، انگار که آب داغ روی سرش ریختند خودش را به در و دیوار می زد. تداعی این خاطره همیشه من را به خنده می اندازد.
· در آن دوران مردود هم می شدید؟
خیلی. اولین بار که در دوران راهنمایی مردود شدم یاد گرفتم که جایم نیمکت آخر کلاس است. رفتم و آخر کلاس نشستم.
· چه شد تئاتر قبول شدید؟
سال سوم دبیرستان بودم. باید قبول می شدم، از قضا یک معلمی داشتیم که اصلا دوست نداشت حتی پایم هم به دانشگاه برسد. به حرص آن هم شده درس می خواندم. عدو شود سبب خیر ار خدا خواهد. بلاخره با رتبه ی 19 قبول شدم. شهرام حقیقت دوست هم با رتبه 20. من باید چهارم را می گذراندم. یک سال رزرو کردم. شهرام هم خدمت سربازی بود آن هم یکسال رزرو کرد.
· رشته مورد علاقه، حتما نمراتتان بالا بود؟
فکرش را هم نمی کنید از 10 نمره نظری که هم 10 می گرفتند به زور 2 می گرفتم ولی از 10 نمره عملی که همه 2 می گرفتند به راحتی 10 می گرفتم. خیالم راحت بود که در بازی کم نمی آورم.
· ضرب المثلی که بیشتر اوقات از آن استفاده می کنید؟
موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمش می بست. نمی دونم چرا ولی اولین ضرب المثلی که یاد گرفتم همین بود.
· بهترین تفریحتان چیست؟
فیلم دیدن و مهمانی رفتن.
· بیشتر صدای کدام خواننده را می پسندید؟
اریک کلاپتون. گاهی با سید محمد شهنازدار سر بحث موسیقی را باز می کنم، دوست دارم به معلوماتم اضافه شود. سید محسن در بخش تئوری و تکنیک خیلی کمک می کند. گاهی هم با علیرضا ثانی فر و امیر ویپاسانا وارد میزگرد گفتگو می شویم.
· ویپاسانا به چه معناست؟
یک نوع روش مراقبه است که من خیلی دوستش دارم. امیر بین ما به ویپاسانا معروف است.
· فکر کنید یک راننده بی احتیاط با سرعت پیچیده جلوی شما و تازه ادعا هم میکند که تقصیر شما است. چه عکس العملی نشان می دهید؟
اتفاقا چند شب پیش با همین حادثه روبرو شدم ولی برای اولین بار خوب برخورد کردم. گفت رانندگی بلد نیستی؟ جواب دادم: ماشینم خرابه. ادامه داد: ماشینت خرابه برو خونه بشین، نیا بیرون. گفتم: تو هم اگه اعصات خرابه برو دکتر قرص بخور. قرص. گذشتم، تازه هیجان زده از اینکه خوب برخورد کردم راندم تا به پلیس راهنما رسیدم داد زدم: خبردار. پلیس از جایش پرید و برایم جریمه نوشت. اما خب یک بخشیدن باعث شد کلی انرژی بگیرم.
· اولین هنرپیشه ای بودید که با اعتماد به نفس گفتید با روانشناس در ارتباط هستید. نترسیدید که حرف و حدیثی گریبانگیرتان شود؟
چرا نگویم، مگر بد است که با کسی ارتباط داشته باشی و از او مشورت بگیری؟ مشکل این است که فرهنگ ها باید ارتقا پیدا کند.
· تداعی چه اتفاقی در زندگی شما بیشتر از هرچیزی ناراحتتان می کند؟
روابط عاطفی. همیشه بدترین اتفاق شکست خوردن و یا اذیت شدن در روابط عاطفی است. من هم مثل همه اقرار می کنم صدمه دیدن احساسات در روابط عاطفی خیلی اذیتم کرد.
· با مادر و پدر صمیمی تر هستید یا با برادرتان حسام؟
هر سه نفرشان ولی با مادرم صمیمی تر هستم. مادرم عاشق هنر است.
· چند سال با حسام تفاوت سنی دارید؟
من 2سال بزرگترم.
· اگر یک چراغ جادو داشتید، اولین آرزویتان از او چه بود؟
نمی دانم. نمی خواهم دروغ بگویم. اصلا می دانید همه چیز تقصیر پدرم است. پدرم اولین کتابی که در دوران کودکی برایم خرید غول چراغ جادو بود همیشه دوست داشتم یک چراغ جادو داشته باشم ولی به آرزو کردن که می رسد، می مانم. ای کاش پدرم نمی گذاشت با افسانه شروع کنم.
· اهل تماشای تلویزیون هستید؟
خیر. تنها سریالی که پیگیری اش میکردم "یک مشت پر عقاب" بود.
· مسابقات فوتبال چطور؟
اصلا
· در اینترنت کلی سایت و ایمیل به نام شما وجود دارد. کدامیک واقعا به خودتان تعلق دارد؟
هیچکدام. من فرصت این کارها را ندارم.
· تاکنون نقشی بوده که نتوانید از عهده اش برآیید؟
نقشم در "دایره گچی قفقازی". استاد سمندریان می گفت: حامد آن طور که من می خواهم بازی کن. هرکاری کردم نمی شد، نشد. بلاخره حسن پورشیرازی به جای من بازی کرد.
· و حالا به اینجا رسیدید، کارگردان های به نام، دستتان را در ایفای نقش باز می گذارند؟
این اطمینان ها، این معدود کات دادن ها از کجا سرچشمه می گیرد؟ بازیگری را باید درک کنی، با وجودت بازی کنی. دوست دارم همیشه بازی کنم و شاید همین قابل باور بودن جلوی دوربین اطمینان ها را حلب کرد.
· پس به جایی رسیدید که کمتر کسی می رسد!
باید یاد بگیریم. نباید مثل آب راکد بمانم، آنوقت فسیل می شوم.





