تبليغاتX
و حامد بهداد ...

یادداشت حامد بهداد در سوگ خسرو شکیبایی
شنبه 29 تیر1387 ساعت 4:17 بعد از ظهر

هیچ وقت این فرصت برای من پیش نیامد که با خسرو شکیبایی همبازی شوم و خودش هم می دانست که این آرزوی من بود که من با او بازی کنم. این شانس و این غنیمت از من دریغ شد. فقط کسی که بازیگری می داند، می فهمد که خسرو شکیبایی کیست.
بازیگری تقلب زیاد دارد و این ویژگی بازیگری را تبدیل می کند به یک هنر ناب و یک هنر سطحی و بی ارزش.
هنر سطحی که بی ارزش باقی می ماند و بالاتر نمی رود. خسرو به طرز عجیب و غریبی نبوغ بازیگری را داشت. اصلا پیش می آید که از این پس کسی بتواند اینطوری بازی کند؟ این همه خاطره، این همه لحظه های متنوع، این همه... اصلا چه می شود؟ واقعا این چه توانایی بود؟ این فاجعه است که این اتفاف اینقدر زود برای خسرو افتاد.
ما از خسرو خیلی خاطره داریم، خیلی زیاد. او حقیقتا بهترین بازیگر تاریخ سینمای ایران بود. حقیقتا بهترینشان بود. او بازیگری را تغییر داد. خسرو شکیبایی یکی از کسانی بود که علاقه ی من را به سینما شکل داد. او علاقه ی من را به سینما دو صد چندان کرد. با خسرو علاقه ی من به سینما زیاد شد. خیلی چیزها علاقه ی من را به سینما شکل دادند. بازی خسرو شکیبایی هم یکی از آنها بود. خسرو شکیبایی در سینمای ایران واقعا بی بدیل بود، چه می توان گفت؟...
واقعا این خقیقت دارد که خسرو شکیبایی دیگر در میان ما نیست؟
من عاشق خسرو شکیبایی بودم و این اواخر همیشه به دیدن او می رفتم. گاهی اوقات فقط برای دیدن خسرو سر صحنه ی فیلم ها می رفتم. او را می بوسیدم و با هم گپ می زذیم. این اواخر یکی از فیلم ها قرار بود خسرو شکیبایی پا برهنه روی زمین راه برود، هوا سرد بود و این کار برایش دشوار بود. من کنار او نشستم و پاهایش را در دستم گرفتم تا سرد نشود.
آن روزی که شنیدم شکیبایی بیمار است به بیمارستان رفتم، به پرستار گفتم بگویید: بهداد آمده. او کسی را نمی پذیرفت، اما با پیغام من دم در اتاق آمد و ما خیلی با هم حرف زدیم. من آنجا از او عاشقانه خواستم مواظب خودش باشد. به او گفتم تو به همه تعلق داری. متاسفم، روزگار نگذاشت...
اگر خسرو در کشور دیگری بود، سطح بازیگری او جهانی می شد. شاید او یک آل پاچینو می شد.

ممنون از حسام برای فرستادن این مطلب


دو عكس و يك فايل تصويري از حامد بهداد در خانه زنده‌ياد خسرو شكيبايي

حامد بهداد
حامد بهداد

لينك دانلود صحبتهاي حامد بهداد درباره خسرو شكيبايي  در خانه اين هنرمند، كه ۲۸/۴ از تلويزيون پخش شد.

نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ | موضوع: | لینک ثابت |
کاش می شد با خدا معامله کرد...
جمعه 28 تیر1387 ساعت 5:35 بعد از ظهر

نوشتن از چیزی که خودت باورش نمیکنی همان قدر احمقانه است که بازی های این چرخ غدار.....

امروز صبح...صبح این جمعه ی لعنتی وقتی مادرم با بغض می خواست یک خبر به من بدهد، منتظر خیلی چیزها بودم...خبر مریضی و مرگ...هزار نفر از ذهنم گذشتند اما هرگز به نفر هزار و یکم فکر نکرده بودم.

خسرو شکیبایی درگذشت...این جمله مثل یک چکه اسید که انگار روی قلبم ریخته باشند...فرو رفت و رفت و حفره ای شد...

چیزی مثل فاجعه! مگر فاجعه چه میتواند باشد جز مرگ یک هنرمند...حفره ای که هیچوقت پر نمی شود.

درد را حس کن...نبودنش را لمس کن...

اشک بریز...اشک بریز...بگذار روحت تلطیف شود....بگذار به احترام تمام لحظه هایی که دیدن بازی اش روحمان را نوازش کرد در نبودش اشک بریزیم...

گریه آرامم نمی کند...فکر میکنم چطور می شود دیگر منتظر خبری از او نبود...چطور می شود زندگی روی پرده را بدون حضورش باور کرد...

چرا باور نکردیم که او هم انسان است و فانی؟! چرا من فکر می کردم تا ابد هست!؟ چرا قدرشان را در وقت بودنشان نمی دانیم؟! چرا به وقت بودنشان کنارشان نیستیم و هنگام نبودشان، کنارشان جمع می شویم؟! این سینما؛ این سینما که به اندازه ی روزگار بی معرفت شده است چرا درس نمی گیرد؟! چقدر بی مهری...چرا محروم کردیم خودمان را از دیدنش بر روی پرده ها که روزگار این چنین محروممان کند؟!

چه حرفهای احمقانه ای...برای چه می نویسم؟! برای که؟! برای چیزی که از دست رفت؟! برای کسی که از دستش دادیم؟! و شاید برای تسکین خودم؟ من هنوز باور نمی کنم...هنوز منتظرم کسی تکذیب کند...کاش فقط یک شوخی مسخره و احمقانه باشد...کاش این واقعیت احمقانه دست از سرمان برمی داشت...گاهی وقتها چقدر دروغ دوست داشتنی تر از راست است...کاش خسرو شکیبایی با آن صدای گیرایش می آمد و می گفت:" کی گفته من مردم؟! من زنده ام...صبر کنید و ببینید که چطور روی پرده شماها را مجذوب میکنم...من همه چیز رو تکذیب میکنم...این منم"خسرو شکیبایی"."  

 

آرزویم بود که روزی کنارش شاگردی کنم...چه آرزوی محالی...چه دردناک! ناکام ماندم... 

کاش می شد با خدا معامله کرد...کاش...

 

مرحوم خسرو شکیبایی

 

"خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من لیک، غمی غمناک است."

(سهراب سپهری)

نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ | موضوع: | لینک ثابت |
خسرو شكيبايي! حالا كه ديگه بين مون نيستي، تصويرت تو قاب سينما كه با ما حرف مي‌زنه؟
جمعه 28 تیر1387 ساعت 3:50 بعد از ظهر

«خسرو شكيبايي» بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ساعت 9 صبح امروز جمعه 28 تير در سن 64 سالگي به علت نارسايي قلبي در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت. 

سیمای یک مرد عاشق در قاب مرگ*

پرونده زندگی زنده‌یاد خسرو شکیبایی در حالی بسته شد که سال‌ها بود همگان با دیدنش افسوس همه روزهای رفته را با خاطره بازی او می‌خوردند؛ روزهایی که بوی زندگی و عشق و پریشانی به همراه داشت.
به گزارش خبرنگار مهر، همین چند روز پیش بود که به لطف پخش "سارا" از تلویزیون با او تجدید دیدار کردیم. وقتی گشتاسب (شکیبایی) ته همه رذالت‌ها و سیاهی‌هایش با عشق عاقبت بخیر شد و با آن سبد گل و تکه تکه حرف زدن‌هایش از سارا حلالیت طلبید و نامه‌اش را از زیر در برای حسام فرستاد، نمی‌دانم چرا دلم به حال او بیش از همه کسانی که این نقش را بازی کرده بودند سوخت.

خسرو شکیبایی هر چند 40 فیلم سینمایی، چند مجموعه تلویزیونی برجسته و چندین اجرای صحنه ای در کارنامه بازیگری خود دارد ولی بیش از هر چیز با کاراکتر حمید هامون و بازی در نقش این استاد فلسفه عاشق آشفته خود را در دل مخاطب جا کرد و تصویر دوست داشتنی او همواره در قاب این نقش ماند.

شکیبایی وجهی از خود به این کاراکتر بخشید که به نوعی در تطابق کامل با خودش قرار گرفت. این گونه بود که پس از آن بیش از آنکه شاهد حضور شکیبایی در نقش های جدید باشیم، برای این به دیدن فیلم هایش می رفتیم که ببینیم این بار حمید هامون در نقش چه کاراکتری ظاهر می شود و این جذابیت بالقوه حضور وی بود.

در واقع شکیبایی و هامون یکی شدند تا امروز بعد از گذر همه این سال‌ها او برای ما یادآور همه مردان عاشق باشد که عشق شان را بی‌محابا فریاد می زنند و در گیر و دار سنت و مدرنیته خود را یک آدم آویزون می پندارند. همو بود که این جمله کلیدی را از مجموعه "خانواده سبز" وارد دیالوگ های روزمره ما کرد که( قهر هستی، حرف که می زنی؟)** و یادی از همه روزهای رفته خود را برای ما باقی گذاشت.

چه بسیار نقش منفی هایی که با گذر از فیلتر او خاکستری، جذاب و دوست داشتنی شدند و او بود که ما را وامی داشت که در اوج خطاکاری همراهش شویم و برای رستگاری او و بازگشت به همه نقاط روشن که از او سراغ داشتیم دعا کنیم و پیشاپیش او را به خاطر همه چیز ببخشیم و دوست بداریم.

 خسرو شکیبایی سال 1323 در تهران به دنیا آمد و تحصیلاتش را در رشته بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد. او قبل از انقلاب تنها در عرصه تئاتر فعالیت داشت و فعالیت حرفه ای در عرصه سینما را با بازی در فیلم "خط قرمز" مسعود کیمیایی در سال 1361 آغاز کرد.
سرآغاز دوره تازه فعالیت بازیگری شکیبایی فیلم "هامون" داریوش مهرجویی بود. او برای بازی در این فیلم سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد را از هشتمین جشنواره فیلم فجر به دست آورد. شکیبایی همچنین برای بازی در فیلم "کیمیا" احمدرضا درویش بار دیگر برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول از سیزدهمین جشنواره فیلم فجر شد.

از مهمترین فیلم‌های این بازیگر فقید می‌توان به "بانو"، "سارا"، "پری"، "دختر دایی گمشده" و "میکس" مهرجویی، "خط قرمز"، "حکم" و "رئیس" کیمیایی، "کاغذ بی‌خط" تقوایی، "اتوبوس شب" و "خواهران غریب" پوراحمد، "یکبار برای همیشه" و "مزاحم" الوند، "سالاد فصل" و "ستاره بود" جیرانی، "شب" صدرعاملی، "سرزمین خورشید" درویش، "دست‌های خالی" طالبی، "عاشقانه" داودنژاد، "رابطه" و "عبور از غبار" درخشنده و "چه کسی امیر را کشت؟" کرمپور اشاره کرد.

 *خبرگزاري مهر

** عنوان مطلب برگرفته از اين ديالوگ به يادموندني و دوست‌داشتني

 --------------------------------------------------------------------------------

من و هاله با نهايت غم و اندوه از درگذشت هنرمند عزيزمون خسرو شكيبايي، اين مصيبت وارده را به خانواده ايشان و تمام دوست‌داران سينما تسليت عرض مي‌كنيم.

روحش شاد و يادش گرامي كه با بازي‌هاي جاودانه‌اش، با هامون و كيميايش، با سارا و بانويش، با سرزمين خورشيد و اتوبوس شبش ...، ما را دلبسته خود و سينما كرد و با رجعتش ما را غمين و در حسرت بازي‌هاي جاودانه ديگرش باقي گذاشت.

نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |
گزارش پشت صحنه سریال «زخم های رویا»
دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 8:36 بعد از ظهر

سفر رویایی در دو مقطع تاریخ 
اینجا شهرک چشمه, خیابان شقایق است و یکی از لوکیشن‌‌های سریال ده قسمتی «زخم های رویا» گروه از ساعت 7 صبح در لوکیشن حضور دارند (البته به گفته خانم صاحب خانه). گروه در حال آماده‌کردن میزانسن‌ها برای فیلم‌برداری است. الهام حمیدی‌, گریم شده از پله‌ها پایین می‌آید و با لبخند‌, با همه سلام و احوال‌پرسی می‌کند. کار‌گردان نیز با لبخند به استقبال ما می‌آید. امروز قرار است سکانس ۲۰۱ از قسمت هفتم را بگیرند. پرده‌های کشیده پذیرایی و آشپزخانه‌, فضا را تاریک کرده است‌; چون قرار است سکانس شب را در روز بگیرند! عوامل از خانم صاحب‌خانه چند عدد سیب زمینی و ظرف و چاقو می‌گیرند تا به قول آقای کارگردان‌, الهام حمیدی هنگام فیلمبرداری بیکار نباشد و زمانی که با حامد بهداد سرگرم صحبت است‌, سیب‌زمینی‌ها را پوست بکند. او در این سریال نقش کیمیا را بازی می‌کند. حامد بهداد هم کت و شلوار پوشیده از پله‌ها پایین می‌آید و به همه سلام می‌کند. چهره‌پرداز حامد بهداد و الهام حميدي در سريال "زخم‌هاي رويا"به سراغ او می‌رود و موهایش را مرتب می‌کند. دستیار کارگردان آخرین تغییرات را برای بهداد توضیح می‌دهد. بهداد در تمرین‌, آرام صحبت می‌کند و دیالوگ‌هایش مفهوم نیست. کارگردان به او تذکر می‌دهد. سکانس چند بار تمرین می‌شود, و پس از تائید کارگردان گرفته می‌شود. بهداد و سهیلی‌زاده درباره دیالوگ‌ها با هم صحبت می‌کنند. بهداد پیشنهاد‌هایی در مورد تغییر دیالوگ‌ها و کم و زیاد کردن آن دارد. کارگردان پیشنهاد‌ها را می‌پذیرد. پس از گرفتن سکانس‌, بهداد که بر خلاف چهره جدی‌اش بسیار شوخ طبع و خوش اخلاق است, با عوامل شوخی می‌کند و انرژی‌اش را به بقیه منتقل می‌کند. سپس برای دقایقی به طبقه بالا می‌رود و گیتار پسر صاحب‌خانه را بر می‌دارد و می‌نوازد و آواز می‌خواند . در این میان فرصتی دست می‌دهد تا با عوامل گفت و گو کنیم.
آقای بهداد , عده زیادی از بازیگران هم نسل شما از تلوزیون دوری می‌کنند و فقط سینما را فضایی مناسب و حرفه‌ای برای کار می‌دانند. شما که به این تفکیک‌ها معتقد نیستید؟
ببینید, کار خوب باشد , فرقی نمی‌‌کند سینمایی باشد یا تلوزیونی. کلیت کار منظور من است; یعنی کاراکتر, قصه, فیلم‌نامه, کارگردان, گروه و ... بنابراین وقتی یک کار ضعیف سینمایی و یک کار خوب تلوزیونی به من پیشنهاد می‌شود, تلوزیون را می‌پذیرم. پس فرقی نمی‌کند. که کار خوب روی صحنه تئاتر باشد یا در رادیو یا هر جای دیگر. مهم کار است.
کوتاه و بلند بودن نقش هم برایتان مهم نیست؟
نه , واقعا برایم فرقی نمی‌کند که نقشی که قرار است بازی کنم در حد یک سکانس باشد یا اینکه در تمام سکانس‌ها حضور داشته باشم. باز هم تکرار می‌کنم که کار خوب, برایم مهم است.
همیشه بازی‌های شما, بیننده را غافلگیر می‌کند. در این کار هم قرار است غافلگیر شویم؟!
فکر نمی‌کنم, چون دارم سعی می‌کنم به یک حس جدید برسم. نمی‌دانم بیننده را غافلگیر می‌کند یا خیر. باید کار تمام شود. چون تا کار تمام نشود, من نمی‌دانم چه کار کرده‌‌ام. به هر حال با کارگردان زیاد مشورت می‌کنم. جزء به جزء جلو می‌رویم. تا ببینیم چه می‌شود.
حامد بهداد بازیگری است که با شناخت و درایت خاصی به سراغ نقش می‌رود. این نشان مسئولیت‌پذیری شما در کار بازیگری است و یا عشق و علاقه‌تان به این حرفه؟
اصلا آدم مسئولیت‌پذیری نیستم. من فقط بی‌قرارم, و این بی‌قراری را هم در کار تزریق می‌کنم. می‌دانید, آن چیزی که دردها, ترس‌ها و بی‌قراری‌‌های من را تشکیل می‌دهد, از من عبور می‌کند و جلوی دوربین خود را نشان می‌دهد. من هم از عبور آنها نمی‌ترسم و سعی می‌کنم خودم را سانسور نکنم. به همین خاطر با یک برون‌فکنی مواجه می‌شویم و آنجاست که فکر می‌کنیم کار جدی است. به نظر من تمام زوایای بازیگری کشف شده, بنابراین نباید به دنبال بعد جدیدی بود. بازیگر باید به دنبال خودش بگردد; کاری که من می‌کنم; دارم جلو می‌روم تا خودم را بشناسم.
بسیاری از بازیگران می‌گویند که ما مدت‌ها با نقش زندگی می‌کنیم. شما زمانی که در قالب یک شخصیت قرار می‌گیرید تا چه مدت با آن زندگی می‌کنید؟
من اصلا با نقش زندگی نمی‌کنم و همان لحظه تمام می‌شود. به نظر من به غیر از عده‌ای, اگر کسی بگوید که با نقش زندگی میکند, دروغ گفته است. مثلا اگر خسرو شکیبایی, پرویز پرستویی, مهدی هاشمی, گلاب آدینه, گوهر خیر‌اندیش و عده‌ای دیگر _ که خیلی زیاد هم نیستند _ این حرف را بزنند, دروغ نگفته‌اند. سایرین اگر چنین ادعایی دارند چرا ما نمی‌بینیم؟! من یکی از کسانی هستم که در مورد بازیگری خیلی می‌دانم ; نه تئوری, عملی:" به عمل کار برآید..." و من ثابت کرده‌ام. به همین دلیل در بین هم نسل‌هایم اگر حمید فرخ‌نژاد این حرفی را که شما گفتید, بگوید باور نمی‌کنم چون حمید, تکنسین است. حمید با تکنیکش کاری می‌کند که ما باورش کنیم. من بارها با او صحبت کرده‌ام. او اصلا در نقش فرو نمی‌رود. او تکنیک‌های ورود به نقش را بلد است و هرگز نقش با او نمی‌ماند. حمید به نظر من کاشف لحظه‌هاست; عین من. بنابراین در بین جوان‌ها; حمید فرخ‌نژاد مورد تائید من است. در بین دختر‌های بازیگر جوان هم باران کوثری; باران در"خون بازی" ما را غافلگیر کرد.
فرصت دیدن سریال‌ها را دارید؟
بله; گاهی می‌بینم. این اواخر هم "دکتر قریب" عیاری را دیدم که بسیار تحسین‌بر‌انگیز بود.
پس به کارهای رئال علاقه دارید؟
رئال آن چیزی نیست که ما زندگی می‌کنیم; رئال آن چیزی است که ما هنرمندانه به معرض نمایش می‌گذاریم و در واقع رئال نیست اما به عنوان یک تماشاگر, آن را رئال می‌دانیم و می‌پذیریم.
از"هر شب تنهایی" که محصول شبکه یک سیماست و بازی در کنار لیلا حاتمی بگویید.
واقعا خوب بود. من فکر نمی‌کردم لیلا حاتمی چنین بازیگری باشد. به ظاهر, هیچ تغییری در او نمی‌بینیم اما در درون لیلا یک استعداد ژرف هست; یک نعمت خدادادی دارد. انگار روح علی حاتمی و تمام زحماتش در ژنتیک لیلاست. خیلی بازیگر باهوشی است. فکر نمی‌کردم اینقدر عالی باشد! به هر حال سوپر‌استار هم هست و بازی‌کردن در کنار سوپراستارها خیلی لذت‌بخش است. فکر می‌کنم خداوند چنین آدم‌هایی را جذاب آفریده است.
شما بازیگری هستید که کوچکترین حرکتی, تمرکزتان را به هم می‌ریزد. بنابراین بازیگر نقش مقابلتان چقدر مهم است؟
برایم مهم است و روی بازی‌ام تاثیر می‌گذارد, اما مهم نیست که چه کسی باشد; یعنی من مقابل چه کسی بازی می‌کنم. همان‌طور که قبلا گفتم کار برایم مهم‌تر است. یک وقت‌هایی دستیار کارگردان به من می‌گوید اینجای کار خوب یا بد است, و من گوش می‌کنم; چون آدم زرنگ و باهوشی هستم. چون دستیار کارگردان با اینکه خودش بازیگر نیست و بازیگری را به آن معنا نمی‌شناسد, اما چون از بیرون نگاه می‌کند, درست می‌گوید.
نوعی استرس و بی‌قراری در وجود شما هست. این نا‌آرامی از کجا نشئت می‌گیرد؟
نمی‌دانم. شاید همین بی‌قراری‌ها و ناآرامی‌هاست که باعث می‌شود مقابل دوربین دست به یک حرکاتی بزنم و جسارت کنم.
با این حرفه به آرامش نرسیدید؟
اگر به آرامش می‌رسیدم شاید اصلا بازیگر نمی‌شدم و یا اصلا بازیگر جذابی نمی‌شدم.
دغدغه فیلمسازی ندارید؟
شاید این از تنبلی من ناشی می‌شود که به کارگردانی نمی‌پردازم. فعلا که دارم بازی می‌کنم.
الگوی شما همچنان مارلون براندوست؟
بله! [خیلی مصمم و قاطع می‌گوید] ... نمی‌دانم چرا عده‌ای مدرسه بازیگری می‌روند! به نظر من نوابغ را, خصوصا مارلون براندو را, نباید فراموش کرد. «شان پن» حرف خوبی می‌زند وقتی می‌‌گوید"هر وقت بازیگری را نفهمیدید, به مارلون براندو نگاه کنید". این عقیده من هم هست. مارلون براندو حرف اول و آخر بازیگری است. به نظر من بازیگر باید با کارش شعر بگوید و لحظات مختلف را کشف کند; مثل براندو که استاد همه بازیگران دنیاست. او رنسانس بازیگری است.
نقش خاصی هست که ذهن حامد بهداد را قلقلک بدهد؟
بله. یک چیزهایی در ذهنم هست.من یک فیلم‌نامه نوشتم که در واقع تبلیغ اسلام است; اما به خاطر شرایطی, هنوز موفق نشده‌ام مجوزش را بگیرم که ساخته شود. خیلی فیلم‌نامه لبه تیغی است و دوست دارم خودم بازی کنم. زندگی یک جوان حافظ قرآن است و آرزوی من است بتوانم این نقش را بازی کنم. در ضمن نقش‌های تاریخی را خیلی دوست دارم بازی کنم; مثل سردارهای ایرانی; لطفعلی خان زند, نادرشاه, امیر کبیر و... در کل شخصیت‌های بزرگ تاریخی را خیلی دوست دارم, چون مهم‌ترین اتفاقی که ممکن است برای یک بازیگر بیفتد این است که نقش یک انسان بزرگ تاریخی را بازی کند. مثلا شنیدم آقای داوود میر باقری برای نقش حضرت ابوالفضل(ع) به دنبال بازیگر می‌گردند; من بارها به ایشان پیغام دادم که خیلی دلم می‌خواهد این نقش را بازی کنم. هر بار که به آن فکر می‌کنم, اشک در چشمانم جمع می‌شود. واقعا دلم می‌خواهد این نقش را بازی کنم.

هفته نامه سروش
شماره1351
شنبه21اردیبهشت1387
با تشکر فراوان از مژده عزیز که صمیمانه این مطلب را تایپ و برای وبلاگ فرستاد.
اين‌ هم  گزارش پشت صحنه سريال زخم‌هاي رويا ديگري كه آيداي عزيز لطف كردن و دادن
***دانيال حكيمي و سياوش خيرابي در نمايي از سريال ترانه مادري
سه تا نكته جالب به اين مطلب اضافه كنم كه يه جورايي به اين سريال "زخم‌هاي رويا" مربوط مي‌شه. اوليش اينه كه كارگردان اين سريال، همون كارگردان سريال "ترانه مادري" است كه هر شب از شبكه سه پخش مي‌شه. اگه حوصله شبهاي طولاني تابستون و ندارين، تماشاي اين سريال حداقل براي ديدن نوع كارگرداني اين سريال ضرري نداره تا ببينيم بهداد براي "زخم‌هاي رويا" واسه چه كارگرداني بازي كرده. و اما مي‌رسيم به دوميش كه اتفاقا قسمت جذابش هم هست. يه بازيگري هست تو اين سريال "ترانه مادري" به نام سياوش خيرابي كه نقش "بهرام كيان" رو بازي مي‌كنه. بازي، رفتار و نوع حرف زدن اين ‌بازيگر خيلي شبيه به حامد بهداد به نظر مي‌رسه! كارش هم البته بد نيست. به نظر بازيگر با استعدادي مي‌آد. اگه با نظرم مخالف يا موافق بوديد حتما بگيد. و سومین نکته این که این آقای خیرابی با نام «حمید خیرابی» تو فیلم «حس پنهان» هم بازی کرده. سکانسی که یه پسره با مادرش به خاطر مشکل خرافات در زندگی‌شون پیش دکتر سیمین معتمد(مهتاب کرامتی) میرن. مثل اینکه سومی از دومی هم جالب‌تر بود 

اين هم لينك دانلود دو دقيقه از بازي سیاوش خیرابی از قسمت سوم سریال «ترانه مادری».

نوشته شده توسط | موضوع: گفتگو | لینک ثابت |
قحط الرجال است...
شنبه 22 تیر1387 ساعت 0:39 قبل از ظهر

چند ماه پیش پستی گذاشته بودم در مورد حمید فرخ نژاد(البته با کمک پیمان عزیز)...چون یکی دیگه از بازیگرای مورد علاقه ی منه! نمیدونم شاید حرف درستی نباشه اما به نظرم کسی که بازی حامد بهداد رو میپسنده حتما از دیدن بازی حمید فرخ نژاد هم به وجد میاد...هروقت فیلمی ازش میبینم حس میکنم تمام انرژی ای که صرف اجرای نقش کرده یکراست میاد به سمت من...حسی مشابه با حس بهنگام دیدن فیلمها بهداد روی پرده! واسه همین هم همیشه دلم میخواد فیلمهاشون رو روی پرده سینما ببینم(هرچند که چندبار محروم شدم!)

حامد بهداد و حمید فرخ نژاد به سینما و بازیگری احترام میزارن...بازیگری رو خوب بلدند و درسش رو خوندن...بازیگر خوب و بد رو از هم تشخیص میدن و خلاصه اینکه به معنای واقعی بازیگرن...جالب اینجاست که هرکدوم از دیدن بازی دیگری لذت میبره و حسابی از هم طرفداری میکنن...پشت سر هر دوشون حرف زیاده و از اخلاقشون زیاد ایراد گرفته میشه(هرچند که به ما دخلی نداره)چون هردو بسیار رک و راستن...و هردو هنرمندانی بی نظیر...حیف که این سینما اونها رو به حقشون نمیرسونه و به قول حامد بهداد ضرورت داشتن چنین هنرمندانی رو احساس نمیکنه.

قبلا هم آرزو کرده بودم کاش حامد بهداد و حمید فرخ نژاد باهم بازی کنن...دوباره هم آرزو میکنم...و کاش یه عده زودتر دو زاریشون بیفته که چقدر سینمای ما محتاج این هنرمنداست!

 

حامد بهداد و حمید فرخ نژاد

 

دست نوشته ای از حامد بهداد برای حمید فرخ نژاد

قحط الرجال است

 

قطعا باید بنشینم و دوباره عروس آتش، ارتفاع پست و چهارشنبه سوری را ببینم. هیجانی که بعد از بازی هنرمندانه اش ایجاد می شد را به یاد دارم.

احساسی که هنوز رسوبش در ذهنم هست. بی شک لحظه هایی را می ساخت که باید یکبار دیگر دید و توصیف کرد که صد البته منظورم توصیف شاعرانه و هنرمندانه ای است که در پس اجرای نقش هایش موجود است. او لحظه را به خوبی می شناسد و کوچک ترین فرصت ها را به عملکردی به یادماندنی تبدیل میکند. حقیقتا نقش هایش را خوب طراحی میکند و آنها را بسیار رندانه به اجرا در می آورد.

نقدهایی راجع به بازی اش می شنوم که کاملا از سر ناپختگی و عدم شناخت صحیح از بازیگری است. مثلا لهجه اش؛ در صورتی که در اندازه های جهانی، ما زبان را از نوع به کارگیری کلام و واژه و بیان این قدر مورد ارزیابی قرار نمی دهیم.

این لهجه و لحن جنوبی فقط در همین جغرافیاست که دانش محلی ما را تحریک می کند. کشف ناچیزی که مانع دیدن ابعاد وسیع تر بازی او می شود.

بارها در کارهایش دقیق شده ام. زبان بدن اش فوق العاده است و از آن بهتر طرز به کارگیری اشیا. شاید دلیل اش این باشد که صرفا یک هنرپیشه نیست. کما اینکه تکنیک کارگردانی و دیگر ابزارهای لازم برای اشراف درمقوله ای به نام سینما را دارد. از همین رو تسلط اش بر دیگر بخش های سینما، کارش را ناب و پخته میکند. درست همانی که نمی تواند انرژی اش را تقسیم بر حرکت در دوربین و میزانسن و دکوپاژ کند، کاملا متمرکز بازیگری اش می شود و عمق اجرایش دوصد چندان می شود.

قحط الرجال است و به جرات، حمید از معدود بازیگران جوانی ست که توانایی بالا بردن سطح ارزش هنری یک اثر سینمایی را دارد؛ البته اگر ضرورت داشتن چنین هنرمندی احساس شود. چرا که میدانم این روزها دلیل کم کاری نابغه ای مثل او چیست و همین طور پرکاری دیگران!!!

 

و حرفهای حمید فرخ نژاد در پاسخ به سوال؛

 بین بازیگران سینمای ایران چه کسانی را می پسندید؟

 

خیلی ها که الآن نمی توانم اسم همه شان را بیاورم. مثلا در بین جوان ترها "حامد بهداد" خوب بازی می کند؛ نقش را خوب می فهمد و نان صورت و خوشگلی اش را نمی خورد. نگاهش به حرفه اش درست است، درست انتخاب می کند، صدایش هم خوب است. او یک استعداد بی نظیر این سینماست و من تردید ندارم که تبدیل به یکی از بزرگترین ستاره های تاریخ سینمای ما می شود و این از شانس های سینماست که الآن ما حامد را داریم. کنار خیلی ها که دیگر خودشان را تثبیت کرده اند.

 

منبع: مجله ی زندگی ایده آل؛ شماره ۲۱

 

نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ | موضوع: | لینک ثابت |
هنر را چه می‌شود؟
سه شنبه 18 تیر1387 ساعت 1:47 قبل از ظهر

اين يادداشتم با بقيه يك فرق اساسي دارد. يك مانيفست است، يك بيانيه‌ اعتراض به همه‌ي آنهايي كه نه تنها هنر واقعي را درك نمي‌كنند بلكه در صدد خرد كردن آن بر‌مي‌آيند، به آنهايي كه بنا به تصور غلطشان، با اين‌ كارشان نه تنها وجه‌اي موجه نمي‌يابند بلكه خود را بي‌هنرتر از آنچه هستند جلوه مي‌دهند. اين يادداشت را به بهانه مطلب جديدي كه سايت سينماي ما با عنوان حرفهاي طبق معمول عجيب و غريب حامد بهداد...  كه از مصاحبه اخير خسرو نقيبي با حامد بهداد در مجله نسيم قرار دادند، مي‌نويسم. نمي‌دانم اين‌ها با اين كارشان كه در زير توضيح خواهم داد كه چرا ضدهنر است، قصد تخريب چه كسي را داشتند؟ تخريب خسرو نقيبي را كه بسيار هنردوستانه در تك‌تك سوال‌هايش كاملا اين امر مشهود بود كه طرفدار هنر ناب حامد بهداد است و براي اعتلا و جلوه‌ي بيشتر هنر اين هنرمند، براي مثال بازي‌هايش در سريال‌ها را در حد و اندازه حامد بهداد واقعي نمي‌داند. و يا قصد تخريب هنر حامد بهداد را داشتند؟
هر چه كه باشد اين سايت ديگر با اين كار اخيرش براي من يك نفر هم كه شده ثابت كرد كه سايت زردي‌ است و براي بالا بردن شمار بازديدكنندگان و تبليغات رنگارنگ سايتش و البته سود سرشارش از هيچ ترفندي فرو نمی‌گذارد. براي مثال عكس‌هايي كه مدام از بازيگران سوپراستار در سايتشان قرار مي‌دهند و يا با تاييد نظرات مغرضانه كاربران، تنها قصد جنجال بيشتر و بالا بردن بازديدكنندگانشان را دارند. من به شخصه هر وقت نظر درست و گاهي جدي خودم را برايشان مي‌نويسم تاييد نمي‌كنند اما درست در همان جا، نظري كه تنها ناسزا به بازيگران است را تاييد مي‌كنند؟!
به تازگي هم كه يك منبع موثق‌تر از خودشان به نام "وبلاگ قاعده بازي" پيدا كرده‌اند كه نوشته‌هايش سلامت نويسنده‌اش را زير سوال مي‌برد.
و اما آن مطلب كه مربوط به مصاحبه حامد بهداد است:
۱. اول از همه تيتر اين مطلب يعني «سه نفر حق دارند غلوشده بازي كنند؛ دنيرو، وثوقي و من» كه اگر كسي از متن اصلي داخل مجله يعني اين جمله: «... مي‌گه سه نفر حق دارن اگزجره بازي كنن: رابرت دنيرو، بهروز وثوقي و حامد بهداد» كه حامد بهداد از حميد نعمت‌الله اين را نقل‌قول كرده است، خبر نداشته باشد با خود چه فكري راجع به اين بازيگر مي‌كند؟ اين‌كه حامد بهداد تا اين حد مغرور است!؟
۲. حتي نمي‌توان از كنار دو خطي كه در ابتدا، مقابل كلمه "سينماي ما-" نوشته شده، به راحتي گذشت. از اين‌كه براي آن‌ها از تمام اين مصاحبه فقط ابراز علاقه حامد بهداد نسبت به بازي در فيلم‌هاي موزيكال و اشرافش به اين كه توانايي خواندن و رقصيدن دارد، مهم بوده است كه در معرفي مطلبشان از آن استفاده كرده‌اند! حتي براي من كه يكي از طرفدارانش هستم هم اين يك قسمت مصاحبه آنچنان مهم نبود و از كنارش به راحتي گذشتم ولي مثل اين‌كه براي اين‌ها خيلي جذابيت داشته است!
۳. اين پاراگراف نيمه كاره كه فقط و فقط براي جنجال بيشتر نصفه نوشته شده «دیگه توی بی سواد که اون پایین نشستی و کل محفوظاتت ۴تا کتابه ، از من که بیشتر نمی دونی!» حالا شما ادامه حرف‌هاي حامد بهداد را بخوانيد تا منظور حامد بهداد از بي‌سوادي و محفوظات ۴ كتابي ‌آن‌ها را متوجه شويد، مي‌گويد: «... كه بيشتر نمي‌دوني. من خودم دانشجوي تئاترم. مي‌نويسم. كتاباي روز رو مي‌خونم. فيلم‌هاي روز رو مي‌بينم. با بچه‌ها مي‌شينم پا مي‌شم. با بچه‌هايي كه فيلم مي‌سازن، طراحي مي‌كنن، بازي مي‌كنن.»
۴. جمله‌اي كه راجع به حميد فرخ‌نژاد نوشتند كاملا تحريف شده است. حامد بهداد مي‌گويد: «فرخ‌نژاد براي من بهترينه و جالبه كه اونم همين رو درباره من مي‌گه. همين كافيه ديگه» كه حالا شما اين را در كنار اين جمله قبل‌تر حامد بهداد بگذاريد تا متوجه ناراحتي نويسنده وبلاگ قاعده‌بازي! شويد: «... با بچه‌هايي كه فيلم مي‌سازن، طراحي مي‌كنن، بازي مي‌كنن. آخه چي فكر كردي؟ وقتي كه سليقه من در بازيگري و كارگرداني كسان ديگه‌اي از يه نوع سينماي ديگه هستن، با به‌به شما چاق نمي‌شم. اتفاقا چند روز پيش‌ها بعد از مدت‌ها تشويق شدم. از طرف كسي كه خودش از بهترين‌ بازيگرهاي اين مملكته و از قضا مورد تاييد منم هست... يه دوست جديِ بافرهنگ و يه دشمن با اصالت كافيه بقيه دوغ و پيازن.» شما فقط به همين كلمه "دشمن با اصالت" توجه كنيد و مقايسه كنيد با نوع دشمني نويسندگان اين سايت با حامد بهداد و فيلم‌هاي روي پرده‌اش (رجوع شود به مطلب "اكران حس پنهان در سكوت خبري! چرا؟"). اصالت! کاش دشمنانش لااقل اصالت داشتند.
۵. يا اين جمله‌ي سايتشان «حالا دوسه کار بد تو کار نامه من هست ،مگه تو کار نامه آل پاچینو ورابرت دنیرو نیست؟!» خواهشا به آن علامت تعجب (!) كه در آخر اين جمله آورده‌اند توجه كنيد. اين‌ها هنوز نمي‌توانند بين نقل‌قول و احساسات خودشان در نوشتن، تمايز قائل شوند. جمله حامد بهداد اين بوده «... مگه تو كارنامه آل پاچينو يا رابرت دنيرو نيست؟ يا مارلون براندو؟ مگه تو كارنامه اين آقايون نيست؟ يا مارلون براندو كار بد نداره؟ كي نداره؟ اين همه آدم؛ اين جوون‌ها (به چهره‌هاي جلدهاي نسيم روي ديوار اتاق اشاره مي‌كند) كه همشون رفيقاي خودمن. يكي‌شون بهم مي‌گه شان پن، يكي مي‌گه مارلون براندو، يكي مي‌گه خدا. ولم كنين... نمي‌شه با آدما مفت برخورد كرد، نمي‌شه.» من که رشته تحصیلی‌ام غير هنري‌ است (منظورم از رشته‌هاي هنري، سينما و تئاتر است) از اين‌ جمله آخر حامد بهداد همه‌ي منظورش از نوع و جنس هنرش و مقايسات اشتباهي كه بين او و اين بازيگران مي‌شود، دستگيرم مي‌شود ولي گويا اين‌ها دركشان از سينما با تمام ادعايشان آن‌قدر پايين است كه آن‌ نوع متن‌ها را مناسب سايت "سينماي ما"! مي‌دانند. واي به حال سينمايي كه پربيننده‌ترين سايتش اين باشد!
۶. قسمت خنده‌دارش استفاده از اين قيد "هميشه" در اين جمله است: «... همیشه می زنه پشتم ومی گه این بهترین شاگردمه.داورا خودشونو بردن زیر سوال.» که اصلش این بوده: «... سمندريان از اين‌ باج‌ها به كسي نمي‌ده. دستش رو مي‌بوسم، مي‌زنه پشتم و مي‌گه «اين بهترين شاگرد منه.» خودشون رو زير سوال بردن. من واسه خودم ناراحت نيستم. مي‌گم ميشه انستيتو درست كرد. سميناري تشكيل داد كه بازيگري رو ارتقا بده.» براي اين‌ها امر اين‌گونه مشتبه شده كه سمندريان هميشه به پشت حامد بهداد مي‌زند و باقي ماجرا... اما... خوب كسي كه از تشكيل سمينار براي ارتقا بازيگري حرف مي‌زند به نظرتان از اين نوع داوران با آن سليقه و طرز تفكر نسبت به بازي‌اش ناراحت است؟! تعريف بي‌حساب نمي‌كنم ولي حامد بهداد حتي اگر در حرفها و مصاحبه‌هايش اين "ارتقا بازيگري" مشهود نباشد لااقل در بازي‌هايش بارها اثبات كرده است كه بازيگري چه و چگونه بايد باشد.
۷. جمله‌اي كه راجع به بيضايي و كيميايي نوشته‌اند؛ آخرش حامد بهداد در مجله نسيم مي‌گويد: «... مي‌رم جايي مي‌ايستم كه واقعا ارزشمندتر باشم براشون. من سينما رو با مسعود كيميايي ياد گرفتم. هر كي مي‌خواد خوشش بياد و هر كي مي‌خواد بدش بياد. كمتر كسي‌يه كه ندونه سينماي ايران مديون كيمياي‌يه.» كه آن‌ها نوشته‌اند «... من سينما رو با مسعود كيميايي شروع كردم»! آن هم درست بعد از آوردن دليل حامد بهداد از رد كردن دعوت بيضايي. خوب اين چه معني‌اي مي‌دهد؟ آوردن يك جمله تحريف شده بعد از اين گفته‌ي حامد بهداد راجع به كار آقاي بيضايي؟ مي‌خواهند چه چيزي را اثبات كنند؟ اين‌كه مثلا حامد بهدادي كه دعوت بيضايي را رد مي‌كند سليقه‌اش كيميايي است. گرچه حامد بهداد به صراحت گفته كه كمتر كسي‌يه كه ندونه سينماي ايران مديون كيميا‌يي‌يه.
سينما هنر هفتم است و نقد و نظر درباره‌ي يكي از دسته‌بندي‌هاي هنر كار هر كس نيست. واقعا هنر را چه مي‌شود وقتي هنر يك بازيگر درك نمي‌شود و از مصاحبه‌هايش براي تخريب وجه‌‌اش سوءاستفاده مي‌شود؟
خدا به قلم قسم خورده است، شكستن اين حريم زيبا كه خداوند براي قلم قائل شده جسارت زيادي مي‌خواهد!
Hiva pour Hamed Behdad: On s'oublie pas comme ça. Vous ne savez pas mais j'garde des buts de votre art poétique du cinéma et... un beau jour... du théâtre
***
هاله عزيز از ديالوگ دوست‌داشتني‌يه رضاي سايه آفتاب كه براي عنوان اون يادداشت زيباترت انتخاب كردي ممنونم و همه‌ي اون چيزاي ديگه كه خودت خوب مي‌دوني  ليره چيه؟ هر چه از دوست رسد خوش است. هرچه... چيزي به صداقت اون يادداشت.

نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |
می سپرم بهش لیره بدن...
یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 5:3 بعد از ظهر

چطوری شروع کنم؟!! وای! واقعا نمیدونم چطوری شروع کنم!!! بزارین سلام کنم...سلام

انگار دارم برنامه کودک اجرا میکنم!!!! فکر نمیکردم ۱ ماه وقفه در وب نویسی اینقدر منو سرخورده کنه!! فکر نکنین دارم ادا در میارم واقعا نمیدونم چی بنویسم چی بگم اصلا چطوری بنویسم! بزارین هرچی میاد تو ذهنم بنویسم از دفعه ی بعد قول میدم مثل بچه ی آدم بنویسم!

این پست رو هرچند ناقابل تقدیم میکنم به هیوای نازنین که بی دریغ و دلسوزانه در این مدت که نبودم وبلاگ رو مدیریت کرد هزاران بار بهتر از من...این حرفها تعارف نیست...به حدی این چند وقت من به هیوا زحمت دادم که مامانم هم از دستم شاکی شده بود...انرژی بالا و مثبت هیوا به فضای وب هیجانی دوست داشتنی داده و اونقدر ماهرانه همه ی کارها رو کنترل کرده که وقتی وارد وبلاگ شدم دهنم باز موند، با اون موسیقی بسیار بسیار زیبایی که انتخاب کرده و متنهایی که به قلم خودش نوشته؛ خلاصه همه چیز فوق العادست! دلم میخواست قدردانی مفصل تری ازش میکردم ولی هیچی ندارم که جبران زحمات این چند وقتش باشه. می سپرم بهش لیره بدن...لیره دوست داری هیوا؟!

هیوای نازنین! فقط امیدوارم حرفام رو باور کنی و تعارف قلمداد نکنی چون اگه لطف تو نبود من نمیتونستم با خیال راحت بشینم گوشه اتاقم و درس بخونم! کاش یه روز بتونم جبران کنم!

و بینهایت ممنونم از همه ی شماها که به هیوا کمک کردین تا فضای وب صمیمی و دوست داشتنی شه...همه ی نظراتتون رو خوندم!! نمیدونین چقدر از اینکه حال منو از هیوا میپرسیدین خوشحال میشدم! هروقت هیوا حرفی از وب میزد اشتیاقم برای برگشتن بیشتر میشد...اون چند روز کنسرت داشتم از فضولی و هیجان میمردم...با اینکه چندتا از دوستام که رفته بودن؛برام تعریف کردن ولی دلم میخواست بیام ببینم تو وب چه خبره؛ که اومدم دیدم خیلی خبر بوده چقدر بده که من بلد نیستم درست تشکر کنم و حرفام خیلی کلیشه ای و تعارفی به نظر میاد...به بزرگی خودتون ببخشید!

خیلی خوشحالم که این کنکور نفرین شده تموم شده و الان احساس یه زندانی فراری رو دارم!!! چون با اینکه خلاص شده ام اما هنوز در فکر اینم که نکنه دوباره مجبور شم واسه سال بعد...فکرشم حالم رو بد میکنه!! در مورد کنکور هم بگم؛ سراسری خوب بود...آزاد عالی بود!

نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ | موضوع: | لینک ثابت |
«حس پنهان» اين‌جوري بازي شده؛ به پاس حفظ آبروي بازيگرهاي گذشته
پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 7:51 بعد از ظهر

بخشي از گفتگوي ويژه مجله نسيم هراز با حامد بهداد توسط خسرو نقيبي كه فقط شامل سوالات و صحبت‌هايي درمورد فيلم در حال اكران «حس پنهان» است:
*** 
   حامد بهداد عكس روي جلد مجله نسيم هراز
خسرو نقيبي:
توي جشنواره دو واكنش متفاوت راجع به نقش و بازيت تو فيلم ‌«حس پنهان» وجود داشت كه احتمالا زمان اكران تشديد هم مي‌شه. يه عده مي‌گفتن حامد بهداد ابعادي به نقش داده كه فراتر از نقشه و بهداد نقش رو از اوني كه تو فيلمنامه هست، پررنگ‌تر كرده. بعضي‌ها هم مي‌گفتن اجراي تو رونويسي خوبي بوده از بازي‌هاي خوب يه سري از بازيگراي حالا ديگه كلاسيك دنيا. اين حرف‌ها يعني مواضع موافق‌ها و مخالف‌هاي تو توي اين مدت تشديد شده. خودت فكر مي‌كني توي «حس پنهان»، اين اجراي تو از نقش، همونه كه تو فيلمنامه بوده يا خود تو نقش رو پررنگ كردي؟ بذار يه مثال بزنم و بعد جواب بده. اون سكانسي كه مي‌ري توي دفتر فروتن و گردنبند رو برمي‌داري؛ اين سكانس، سكانس بازيگر مكمل فيلم نيست؛ سكانس بازيگر اصلي فيلمه و به‌نوعي مهم‌ترين سكانس فيلم. خودت راجع‌به اين حرف‌هايي كه زده مي‌شه چي مي‌گي؟ بازي من، اجراي خوبي‌يه از شمار بازي‌هاي يك سري بازيگراي خوب كه من توي اون مجموعه مي‌گنجم. من تو دسته‌بندي بازيگرهاي خوب جهان قرار دارم. اين اجرا از اون دسته‌بندي و از اون مدل بازيگرا، اجراي خوبي‌يه. اين كه مي‌گم «من» شايد از جسارت نباشه؛ شايد از خامي باشه... ولي حقيقت داره. و الا بازيگرهاي ديگه‌اي هم داريم تو همون سينماي آمريكا و اروپا كه به لعنت خدا هم نمي‌ارزن؛ فقط شانس‌شون اينه كه اون‌جا به دنيا اومدن، همين. كپي، مثلا از روي دست كدوم بازيگر؟
اون رونويسي جزو تعريفا بود. اون سكانس گردن‌بند رو چند نفري با بازي‌هاي براندو مقايسه مي‌كردن... نه؛ كدوم بازي براندو؟ نه، نه... منم. من بودم.
فكر نمي‌كني اين مدل اجراهاي پرحجمت از سقف بازيگري فيلم بالاتر مي‌زنه؟ اين اجرا از سقف بازيگري اين سينما بالاتر مي‌زنه، چه برسه به يه فيلم. مگه بازي‌هاي وثوقي و پرستويي و مهدي هاشمي نمي‌زنه؟
خب، اين به ضرر فيلم تموم نمي‌شه؟ چاره‌اي نيست. حتي اگه به ضرر فيلم تموم بشه و حتي اگه خود منم بسوزونه، بايد اين اتفاق بيفته و بايد سليقه برتر تحريك بشه. الان با تحريف سليقه مواجهيم. بازيگري يه شغل دم‌دستي‌يه. فقط در سطح ديگه‌اي كار هنرمند تبديل به هنر مي‌شه. تبديل به شگفتي مي‌شه. جايي وجود داره كه محاله دست كسي بهش برسه. جايي وجود داره كه تصوارت مخاطب رو متعالي مي‌كنه. انرژي انسانيت رو بالا مي‌بره، نه انسانيت به معناي اخلاق و تمدن و تجدد. انسانيت به معناي قواي حي و حيات. در بازيگر يه نوع انرژي هست كه اين انرژي متمركز توي عميق‌ترين نقطه‌هاست، استخراج مي‌شه و هاله‌اي دور تو رو فرا مي‌گيره و تو همه چيز رو تماشايي مي‌كني. اون سكانس استثنا خوب طراحي شده، بازي من هم بد نيست. بد نيست كه... خوب بازي كردم. اصولا من جز بازيگراي خوب مملكتم و اون بازي جزو بازي‌هاي خوب منه. مگه تا حالا چه‌طور بوده؟ تو كدوم فيلم بوده كه باشم و خوب نباشم؟ نه من؛ بازيِ من. خودم كه سراسر پرم از نقص و كمبود و خودكم‌بيني. ولي توي اجراي نقش اين عقده‌هاي حقارت دست از سرم بر‌مي‌دارده. چون همون‌ها رو به معرض نمايش مي‌ذارم. همون چيزهايي كه ازشون مي‌ترسم رو به معرض نمايش مي‌ذارم. مي‌ترسم مردم توي خيابون من رو لخت ببينن، روانم رو برهنه ببينن ولي نمي‌ترسم جلوي دوربين برهنه باشم. مي‌ترسم توي خيابون افكارم رو بخونن ولي جلوي دوربين اون افكار رو به شكل ديالوگ مي‌گم و حتي رفتارش رو اجرا مي‌كنم و زندگي مي‌كنم. مي‌ترسم پشت سرم رو، عقبه ذهنم رو به كسي نشون بدم ولي‌ جلوي دوربين هراسي ندارم و از اين برون‌فكني‌ها رها مي‌شم و همه اون عقده‌ها تبديل به نمايش مي‌شه.
بگذار موردی راجع به فیلم حرف بزنیم. یه سکانسی هست که خواهر تو می‌ياد خونه و تو ازش می‌پرسي كجا بوده. خلاف اين كه به عادت ايروني بايد تو اين شرايط داد زده شه، تو با يه لحن خفه، تو يه جور حس دروني عجيب با اين آدم حرف مي‌زني. اين هم كاراكتر روبروت رو بيشتر مرعوب مي‌كنه و هم تماشاگر رو. درسته كه به‌هر حال اين كاراكتري كه بازيش مي‌كني، كاراكتري‌يه كه سايكوئه ولي عكس‌العمل‌هاش، باورپذير دراومده. مي‌خوام ببينم تو بازي چه اتفاقي برا اين نقش افتاده؟ پس ذهن اين شخصيت يه شكي به والدينش وجود داره؛ يه بدبيني به پدر و زني كه تو زندگي پدرش بوده. اين بدبيني كثافت زندگيش رو تشديد مي‌كنه و همين‌طور صدمه‌اي كه به مادرش و به پيكره‌ي زندگيش خورده. حضور يه زن دوم، يه هوو، يك معشوقه باعث يه خودسانسوري شديد تو كاراكتر مي‌شه كه از ترس مي‌ياد. اما ما تو اون آدم، ظن به اصول اخلاقي مي‌بريم. اين يه‌جور ترس زياده كه به مواخذه منجر مي‌شه. اين عكس‌العمل تو ترسه، نه تو حقيقت. براي اينه كه منفجر نمي‌شه. چون ريشه‌اش ترسه و حقيقت نداره. براي اين‌كه پرتاب نشه و تركشِش اول از همه خودش رو نگيره، انرژيِ ترس رو مهار مي‌كنه و بار احساس رو از روي كلامش برمي‌داره. كي اينكار رو مي‌كنه؟ من. حامد بهداد بار احساس رو از روي كلمه برمي‌داره تا صرفا فقط يه گزارش بده در قالب پرسش، و يك گزارش بگيره در قالب جواب. حجم مخفي‌شده و كنترل‌شده‌اي از ترس و عقده‌ها؛ حجم قابل انفجاري براي تخريب كه صرفا توي لحظه داره كنترل مي‌شه. اين چيزي نيست كه ديده نشه؛ چه توسط بازي بازيگر جلوي دوربين و چه توسط يه شخصيت حقيقي تو زندگي. اين ديده مي‌شه. اين همون چيزي‌يه كه مي‌تونه توي بازيگري لايه‌هاي دوم و سوم بسازه و بازي‌رو از تك‌بعدي‌بودن نجات بده و مي‌تونه در عزصه‌ي زندگي، روان‌شناسي بشه... مي‌شه ازش لايه‌برداري بشه براي شفا و براي زدودن انسان از بيماريش. اگه من اونجا دارم اين ‌كارو مي‌كنم درسته. بر حسب موقعيت اين ‌كارو مي‌كنم. بر حسب موقعيت، اول دارم درست عمل مي‌كنم و دوم، دارم زيبا عمل مي‌كنم. اول سكانس رو به رسميت مي‌شناسم و اگه اشكالي داشته باشه درستش مي‌كنم و مرحله دوم اينه‌ كه اسكنش مي‌كنم و صحيح اجراش مي‌كنم و مرحله بعدي اينه كه زيبا اين كارو كنم. و الا يه بازي‌رو صرفا از روي تكليف انجام‌دادن كه هنر نيست.
تو يه سري ديالوگ عجيب‌غريب خوب داري. چيزي كه مسلمه فيلمنامه رو يه نفر نوشته و سطح ديالوگ‌ها يكي‌يه. اما عملا بعضي جمله‌ها رو كه حامد بهداد مي‌گه يه جور ديگه‌اس. اونجا كه مي‌گي «وقتي يكي رو دوست داري؛ اذيتش نكن. فقط تا مي‌توني نگاش كن...»؛ عملا يه اتفاق عاشقانه  توي نقش مي‌افته كه فرق داره با دنياي باقيِ كاراكترها. اينا از كجا مي‌ياد؟ آبادان بوديم سر «روز سوم»؛ بهرام صحيحي كه من خيلي دوستش دارم.. يادش بخير...
يكي از نازنين‌ترين آدم‌هاي روي كره زمين... آره، دستيار مصطفي رزاق‌كريمي بود. زنگ زد و گفت حامد يه نقش هست، فلاني و فلاني و فلاني بازي مي‌كنن. گفتم نه. اون روزا يه عزيزي مي‌رفت سفر. من چه مي‌دونستم دنيا اين‌طوري‌يه كه آدم با يه مويز گرميش كنه و با يه غوره سرديش. ما هم سردي‌مون كرد. حال خرابي داشتيم. بدحال، بد روحيه و افسردگي و خودخواهي و عادت و كمبود و خودكم‌بيني و همين‌جوري اين‌ها بود. مگه مي‌شه آدميزاد اينقدر تهي باشه؟ پوچ باشه؟ مگه مي‌شه اين‌قدر بهش صدمه بخوره؟ علي مونده بود و حوضش. من مونده بودم و حال بدم. مرتضي رزاق‌كريمي زنگ زد. تهيه‌كننده فيلم. من توي «اين زن حرف نمي‌زند» براشون بازي كرده بودم.
اين كِي بود؟ روز سوم تموم شده بود و به جشنواره رسيد و من رفتم فيلم رو ديدم، كانديدا هم شدم و چه حيف كه بابت بهترين نقش‌هايي كه بازي كردم هربار جايزه نگرفتم... حالا خيلي هم چيز مهمي نيست. واسه قرتي‌بازي بعضي وقت‌ها خوبه.
وسط بحث‌مون، باز خوب بود اون سال كانديد شدي؛ امسال اين‌كار رو هم نكردن... حيف! كانديد هم نكردن. شنيدم مردم توي سالن اختتاميه وقتي جايزه رو مي‌دادن مي‌گفتن حامد بهداد.
تنها جايزه قطعي قبل جشنواره بود به نظرم. انگار بهشون برخورده بود كه گفته بودي سيمرغ بايد دنبال من باشه، نه من دنبال سيمرغ... بهشون برخورده بود؟ همچين مي‌گي بهشون برمي‌خوره كه انگار خودِ سيمرغن. داورن ديگه. ايني كه من گفتم بايد به سيمرغ بربخوره. سيمرغ هم بي‌جا كرده بهش بربخوره.
اون جمله‌اي كه گفتي برا خيلي‌ها گرون تموم شده بود... گرون تموم شده؟ چقدر گرون؟ يه ميليون تومن؟ ده‌ميليون تومن؟ يك ميليارد؟ چند تموم شده كه توان پرداختش رو نداشتن؟
به هر حال، اين حرفت جشنواره رو مي‌بره زير سوال... زير سوال؟ اينا همون داورهايي هستن كه اگه داور جشنواره‌اي بودن كه «هامون» داشت خسرو شكيبايي جايزه رو نمي‌گرفت. همون داورهايي هستن كه پرويز پرستويي سر «ليلي با من است» جايزه نمي‌گرفت. حميد فرخ‌نژاد جايزه نمي‌گرفت به خاطر «عروس آتش»، به داريوش ارجمند، اگه داور اينا بودن جايزه نمي‌دادن به خاطر «ناخدا خورشيد». براشون گرون تموم شده؟ چي؟ حميد سمندريان استاد تك‌تك همشونه. به من مي‌گه «هوووي ديوانه! هوووي خولي.» سمندريان از اين باج‌ها به كسي نمي‌ده. دستش رو مي‌بوسم، مي‌زنه پشتم و مي‌گه «اين بهترين شاگرد منه.» خودشون رو زیر سوال بردن. من واسه خودم ناراحت نیستم. می‌گم مي‌شه انستيتو درست كرد. سميناري تشكيل داد كه بازيگري رو ارتقا بده. من مي‌گم مي‌شه، مي‌شه. من مي‌گم بيايم سليقه‌ رو ببريم بالاتر. حالا بازيگري كه تو اون فيلم خوبه چرا اينجا بده؟ خب فيلمنامه بده؟ كارگرداني بده؟ فيلمنامه رو ببريم بالاتر. من مي‌گم مي‌شه به سطح سينما افزود. سانسور كمتر... آزادي بيشتر. وسعت فكر و فرهنگ رو افزايش بديم. مي‌شه كه بشه. هركس حقانيت داره مورد تاييد منه، حتي اگه مخالف منه. حقانيت و شعور هم‌ديگه رو صدا مي‌زنن. بايد دور هم جمع شد و راجع به بازيگري و سينما و هنر گفت‌وگو و نظريه‌پردازي كرد تا سطح بالا بره.
بحث اصلي‌مون گم شد ولي خوب شد راجع به اين بخش هم حرف زديم. رزاق‌كريمي زنگ زد... آره، دوباره زنگ زدن. ديگه قرارداد بستيم و فيلمنامه رو خوندم كه مقابل كي هستم و فيلمنامه چي بود و اصلا نمي‌خواستم بازي كنم. سر «روز سوم» هم نمي‌خواستم. دو تاش هم شد! دو تا از بهترين كارام. آبادان حالم خيلي بد بود. چه جوري فراموش كنم؟ اصلا لازمه فراموش كنم و كنار بيام؟ در اين عالم بي‌عشقي كه دوست داري خودت رو بكشي؛ تو اين خستگي اين نقش هم به پُستِت مي‌خوره. تو بايد راز همراه‌شدن تخيل رو با واقعيت بدوني. بايد راز به‌كارگيري روزمره‌گي رو بدوني. رمز استخراج واقعيت به حقيقت رو بدوني و اونا رو تصوير كني و از اونا صورتي خيالي بسازي. اونا رو به بهترين نحو ممكن نشون بدي. تو بايد ايمان داشته باشي كه هست، تو ذهن تو بهترينش هست و تو بايد ازشون استفاده كني. اون دیالوگ‌ها رو به تو مي‌دن. خوب، اونا رو نگاه نكن. اون تلنبارهايي كه تو ذهنت شده، ديالوگ كن. نترس، بگو ... مي‌گي... و مي‌شه. يه‌سري ديالوگا تو فيلمنامه هست و يه‌سري نيست. من وجوه مشترك واقعيت و خيال رو بلدم. من تماشاگر رو مي‌كشم تو سينما. مگه سر «مجنون ليلي» اين كارو نكردم؟ مگه سر «نقاش مرده» ادعايي مي‌كنم؟ كمكتون مي‌كنم. شما هم من رو شريك كنيد. مشكل من با بيضايي نبود، مشكل اين بود كه مي‌خواستن به اسم آقاي بيضايي من رو با يك قرون ببرن سر كار. مي‌رم جايي مي‌ايستم كه واقعا ارزشمند‌تر باشم براشون. من سينما رو با مسعود كيميايي ياد گرفتم. هر كي مي‌خواد خوشش بياد و هر كي‌ مي‌خواد بدش بياد. كمتر كسي‌يه كه ندونه سينماي ايران مديون كيميايي‌يه. سر «حس پنهان» همه حس‌هام همراهم بود. من به اضافه خودم به اضافه‌ي سفارشي كه بهم مي‌شه. مگه چي‌كار مي‌كنم؟ همون كاري كه حميد فرخ‌نژاد هم مي‌كنه. به هر حال عهد كردم آبروي بازيگراي گذشته رو نگه دارم. آبروي بازيگراي گذشته رو. آبروي فردين، مفيد، وثوقي، هاشمي، شكيبايي، پرستويي، انتظامي، كيانيان، معمتدآريا، آدينه، فرجامي... بايد آبروي اينا رو حفظ كرد. دارم اين‌ كار رو مي‌كنم. بازيگري وجود داره و چيزي‌ست با ارزش به وقت خودش و بايد كه قصه مزين به جذبه بشه و بازيگر مي‌تونه اين كار رو بكنه. «حس پنهان» اين‌جوري بازي شده. به پاس حفظ آبروي همون‌ها.

منبع: ماهنامه اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و ورزشي نسيم هراز/ سال سوم. شماره سي‌ام. تير ۸۷
***
هيوا:
براي حفظ احترام حقوق اين ماهنامه فقط بخشي از مصاحبه را فعلا در وبلاگ قرار دادم. بخشي كه مناسب حال و هواي اين روزها يعني روزهاي اكران فيلم «حس پنهان» است كه ممكن است خواندش بعد از اتمام اكران ديگر سودي نداشته باشد. مسلما براي اين كه اين بخش فقط شامل گفتگو راجع به فيلم «حس پنهان» باشد به اجبار ترتيب سوال‌ها كمي جابه‌‌جا شده است. مصاحبه كامل را بعد از چاپ شماره بعدي اين مجله، در وبلاگ قرار خواهم داد.  

نوشته شده توسط | موضوع: گفتگو | لینک ثابت |
اكران «حس پنهان» در سكوت خبري! چرا؟
دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 7:46 بعد از ظهر
درست از دو هفته قبل از شروع اكران «حس پنهان» به اين طرف، به طور مداوم از سايت سينماي ما در قسمت "ارتباط با ما" درخواست كردم كه اگر امكان دارد از اين فيلم هم آنونس و تيزر در سايتتان قرار دهيد. ولي مثل اينكه فقط همين يك قسمت سايتشان تعطيل است! البته من توقع بالايي نداشتم چرا كه اين‌ها، تيزر فيلم "هميشه پاي يك زن در ميان است" را چند هفته‌اي زودتر از اكرانش و تيزر فيلم "ده رقمي" كه اكرانش از چهارشنبه اين هفته آغاز مي‌شود را قرار داده‌اند. پس نمي‌توانند آنونسي از اين فيلم كه ۵ روز از اكرانش مي‌گذرد بگذارند؟ نه تنها از تيزر و آنونس خبري نيست بلكه در قسمت فيلم‌هاي روي پرده سايتشان هم نام اين فيلم اضافه نشده. و اين هم انتقاد تهيه‌كننده «حس پنهان» از گراني تبليغات سينمايي در تلويزيون كه امروز در سايت خبرگزاري فارس خواندم:
خبرگزاري فارس: تهيه‌كننده «حس پنهان» از هزينه‌هاي بالاي تبليغات شهري و تلويزيوني گلايه كرد و گفت كه اين فيلم در سكوت تبليغاتي در حال اكران است.
«مرتضي رزاق‌كريمي» مدير دگا فيلم و تهيه‌كننده اين فيلم در گفت‌و‌گو با خبرنگار سينمايي فارس اظهار داشت:شروع اكران «حس پنهان» را بايد شروعي نسبتا خوب و قابل قبول دانست،در شرايطي كه هنوز نتوانسته‌ايم تبليغات آن را شروع كنيم. وي افزود:با توجه به بالا رفتن نرخ تعرفه‌هاي تيزرهاي تبليغاتي ،متاسفانه هنوز اين امكان بوجود نيامده كه تبليغات وسيعي انجام داد.انتظار ما اين است كه صدا‌وسيما و ديگر ارگانها از فيلمهاي سينمايي بخصوص فيلمهايي كه بار فرهنگي دارند و حاوي ارزشهايي براي نسل جديد هستند،حمايت نمايند. رزاق‌كريمي گفت:البته تبليغات محيطي هم هزينه‌هاي بالايي دارد و فرمولهاي آن شامل حال ما نمي‌شود. تهيه‌كننده فيلم در حال اكران«حس پنهان» ادامه داد:با نرخ تعرفه‌هاي آگهي كنوني و تبليغات تلويزيوني كاملا بعيد مي‌دانم كه بتوانيم تبليغات گسترده‌اي براي فيلم داشته باشيم،فقط تكيه ما بر تبليغاتي است كه از موج مخاطب فيلم و بخصوص زنان بوجود مي‌آيد،چرا كه به سرنوشت بسياري از زنان و خانواده‌هاي جوان بي شباهت نيست. وي در انتها افزود:فيلم در سكوت تبليغاتي به اكرانش ادامه مي‌دهد كه با بررسي كه در سينماهاي مختلف انجام شد،مخاطب از اين فيلم راضي است. در «حس پنهان» كه در گروه آزادي جايگزين فيلم «هم‌خانه» شده است،محمدرضا فروتن، مهتاب كرامتي،حامد بهداد، آتيلا پسياني،نيوشا ضيغمي،شهره لرستاني،سپيده علامه بازي كرده‌اند. اين فيلم به عنوان دومين تجربه كارگرداني رزاق كريمي داستاني را در يك بستر اجتماعي تعريف مي‌كند. «حس پنهان» روايت‌گر زندگي امير و سيمين زوجي جوان است كه زندگي آنها با ورود زني دستخوش دگرگوني مي‌شود.
انتهاي پيام/
***
پوستر «حس پنهان»دیشب قبل از بازی فینال جام ملتهای اروپا تبلیغ کوتاهی از فیلم پخش شد که در آن فقط نام بازیگران پشت هم و با سرعت روی تصاویر کوتاهی از ایشان ذکر شد. از تلویزیون انتظار چندانی نمی‌رود كه براي اين فيلم شرايط ويژه‌ تبليغي قائل شوند. آن‌ها را به هنر چه كار؟ تا وقتي تبليغات پفك و بستي سود سرمايه‌اشان را تامين مي‌كند نبايد هم دلشان براي سينما بسوزد. حالا جاي شكر دارد كه تبليغات فيلم تحسین‌برانگيز «به همین سادگی» را تا همين اواخر هر از چند گاهي پخش مي‌كردند!
نمي‌دانم چرا ولي احساس مي‌كنم نظر مثبتي در جامعه سينمايي ما نسبت به اين فيلم وجود ندارد. بنابراين تصميم گرفتم از همين وبلاگ براي تبليغ اكران اين فيلم در حد بضاعتم استفاده كنم تا كمي دينم را حداقل به بازي فوق درخشان حامد بهداد در اين فيلم ادا كنم. و اينكه فكر مي‌كنم نقدهايي كه در جشنواره بر اين فيلم نوشته شده كمي غير منصفانه است و شايد ناشي از ديدن چندين فيلم پشت هم در فضا و حال و هواي جشنواره بوده باشد. من صادقانه عرض مي‌كنم كه بار دوم نه تنها از فيلم بيشتر خوشم آمد بلكه بازي بهداد، چندين بار بيشتر از بار اول كه در جشنواره ديدم، مجذوبم كرد و شگفت‌زده. بازي بهداد در اين فيلم تركيب و هارموني زيبايي است از تمام بازي‌هاي سابقش به علاوه نمايش جديدي از آنچه كه هميشه براي لرزاندن دل تماشاگر در آستينش نهفته دارد.
 
نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |
حامد بهداد در كنسرت گروه داركوب
دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 5:18 قبل از ظهر

اين هم عكسي از كنسرت گروه داركوب كه به عده‌اي از دوستان قولش را داده بودم. اين تنها عكس حامد بهداد است كه از اين گالري برداشتم. اين هم خبري از كنسرت بعدي اين گروه و گزارش نشست خبري «گروه داركوب» در خبرگزاری فارس: تا قبل از محرم و صفر اجرا مي‌كنيم 
و این هم گزيده‌اي از دو مطلب از سايت همشهري آنلاين با نامهاي بهار نواهاي ايراني در چهار فصل نوشته سما بابايي و اين مخاطبان از كجا آمده‌اند؟ ديدگاه نگار پدرام،كه به گروه داركوب و حامد بهداد مربوط مي‌شود:

سما بابايي: حامد بهداد (در پس ‌زمينه) و همايون نصيري (در جلوي تصوير) در كنسرت خرداد ماه گروه داركوب
دعواي ارشاد و حوزه هنري
«فضاي مطبوعاتي ايران اما در تمام مهر ماه سال‌جاري معطوف به لغو برنامه گروه موسيقي داركوب به سرپرستي همايون نصيري در تالار انديشه حوزه هنري بود. اين گروه كه از حضور محمدرضا گلزار به‌عنوان نوازنده و حامد بهداد به‌عنوان خواننده بهره مي‌گرفت، به اندازه كافي مورد توجه مخاطبان و همچنين رسانه‌ها قرار داشت تا اينكه لغو اين برنامه در ساعات پاياني اجراي برنامه به حاشيه‌ها بيشتر دامن زد. ابتدا بيان شد كه به‌علت استقبال بيش از حد مخاطبان، برنامه كنسرت لغو شده است، اما خيلي زود دليل اصلي ماجرا بيان شد.
دعواي حوزه هنري و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي كه از انتشار آلبوم ترنج آغاز شده بود، اين بار با برگزاري اين كنسرت دامن گرفت، به‌طوري كه مديركل دفتر موسيقي ارشاد گفت: درصورتي كه نهادها و سازمان ها بدون مجوز ارشاد اقدام به نشر موسيقي يا برگزاري كنسرتي نمايند، طبق قانون با هماهنگي نيروي انتظامي جلو فعاليت آنها گرفته مي‌شود.»
***
«نگار پدرام» هم با سخنی در باب تاثیر رسانه‌ها در تعداد مخاطبان يك اثر هنري (مانند كنسرت)با شمردن مواردي چون: «معرفي آثار در نشريات، اختصاص صفحه مخصوص به يك موضوع، تبليغ، گفت‌وگو، گزارش، خبر و...» از فعاليت‌هاي اين نوع رسانه‌ها در جذب مخاطبان دفاع كرده، به اين مساله اشاره كرده كه ديگر، گروه‌هاي موسيقي تمايل چنداني به ارتباط با رسانه‌ها ندارند و در قسمتي از نوشته با اشاره به كنسرت گروه داركوب گفته است: «كنسرت گروه داركوب هم به خاطر اسم حامد بهداد آن‌قدر سر زبان‌ها افتاد كه ديگر نياز به روابط عمومي و ارسال بليت براي خبرنگاران نداشته باشد. انگار تا وقتي كه خيالشان از فروش بليت‌ها و يافتن مخاطب راحت باشد رسانه‌ها را نمي‌شناسند. اما فقط كافي است يك نقد درباره آثارشان نوشته شود تا علاوه بر روزنامه‌ها، خبرگزاري‌ها را هم وارد ماجرا كنند.» و با اشاره به "نبود نقد مكتوب هنري" مطلب را ادامه داده و با اين جمله مقاله خود را به پايان رسانده: «در حقيقت، ارتباط با رسانه‌ها هر چه بيشتر، مخاطب كنسرت‌ها بيشتر، نقد موسيقي بيشتر.»
***
علي‌رغم بي‌ميلي‌ام نسبت به اين كنسرت و خوانندگي حامد بهداد در كل، سعي كردم مطلب مفيدي در خصوص اين موضوع، براي شما دوستان قرار بدم. چنانچه عکس یا مطلب تازه‌اي از اين كنسرت به دستم برسد در همين پست قرار خواهم داد.
این عکس یه حسی به من میده که نمی‌دونم چرا نمي‌تونم توصيفش كنم؟!


نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |
و اما «حس پنهان»...
چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 10:45 بعد از ظهر

و اما «حس پنهان» اكرانش از امروز يعني ۵ تير در ۱۱ سينماي تهران و ديگر سينماهاي كشور آغاز شد. يكي از فيلم‌هاي پرستاره اين تابستان كه از جهات بسياري «اولين» محسوب مي‌شود. اولين كار سينمايي بلند كارگرداني كه پيش از اين در اتريش، تنها، كار مستند انجام داده است. اولين حضور مشترك حامد بهداد و محمدرضا فروتن. اولين فيلمي كه حامد بهداد برايش حتي كانديد هم نشد.
در زير نكاتي چند از حواشي و متن فيلم در زمان توليد و اكرانش در جشنواره مي‌آورم كه خواندنش خالي از لطف نيست.
شكل‌گيري عوامل:
حامد بهداد و بهرام صحيحي دستيار كارگرداني «حس پنهان»رزاق كريمي در خصوص چگونگي شكل‌گيري عوامل فيلم گفته است: هيچگاه عادت نكرده‌ام تا پايان داستان هنرپيشه انتخاب كنم. زمانى كه داستان حس پنهان به پايان رسيد به همراه بهرام صحيحى كه دستيارم بود تعداد زيادى فيلم را تماشا كردم و به يك تعداد انتخاب اوليه رسيديم. مهدى كرم‌پور و ابراهيم حاتمى‌كيا هم چند بازيگر را به من پيشنهاد دادند. بعد تهيه‌كننده تماس گرفتند و بازيگران آمدند. ابتدا محمدرضا فروتن مى‌گفت دوست دارد نقش بهرام را كه بعد‌ها حامد بهداد آن را ايفا كرد بازى كند. اما من دوست داشتم ايشان امير را بازى كنند.
نشست فيلم در سينما صحرا:
رزاق كريمي در نشست فيلم عنوان كرد: اصل فیلم ارتباط با مخاطب و بیننده است و مساله‌ای که در اتریش یاد گرفتم این است که فیلمی که مخاطب نداشته باشد جایگاهی ندارد. نگارش فیلمنامه حدود دو سال طول کشید البته در مقاطع مختلف که چند بار بازنویسی شد و موضوعی که درخصوص "حس پنهان" اهمیت دارد این است که این فیلم شخصیت‌محور است و درگیری آدم‌ها با خودشان ویژگی اصلی فیلمنامه است.
از نشست مطبوعاتي اين فيلم كه در بهمن ماه ۸۶ در سينما صحرا برگزار شده مي‌توان به عنوان يكي از حاشیه‌دارترين اين نوع نشست‌ها نام برد، آن هم تا حدودي به دليل رفتار و صحبت‌هاي حامد بهداد بوده است. براي مثال در جايي امير كاظمي از «سينماي ما» به بهداد مي‌گويد: «شما ما را ياد مارلون براندو مي‌اندازي...» و حامد بهداد در حالي كه گويا دارد ميكروفن را از روي ميز مي‌كند مي‌گويد: «من؟ مارلون براندو؟ از نظري كه داري خيلي ممنونم» و همه در سالن مي‌خندند.
در جايي ديگر مي‌پرسند: «انگار نقشتون در فیلم روی رفتار عصبی شما تاثیر گذاشته، احساس نمی‌کنید کمی اغراق بوده و از توان شما خارج است؟» و بهداد با ژست و عصبانيتي خاص در جوابي كه تشويق حضار را به همراه دارد مي‌گويد: «این که میگی یعنی چی؟ چرا یکی مثل من نمی‌تونه پاشو از محدوده سینمای ایران بگذاره بیرون؟ ها؟ ... بعضی‌ها هستن که ژست می‌گیرن ولی از پسش بر نمیان، ولی من این پتانسیل رو دارم ... بازیگری غلو شده یک مغناطیسی می‌خواهد و هر کسی آن را ندارد، من غلو می‌کنم و مغناطیس آن را دارم.» وي در خصوص موفقيت خود در اين فيلم گفته است: اصولا در هر فیلمی اگر توفیقی نصیب من شود ناشی از عدم اعتماد به نفس است همیشه این خوف و رجا و بیم و امید در من وجود دارد و در یک خلاء به سر می‌برم که گاهی حاصل کار خوب و گاهی بد می‌شود. درخصوص نقش بهرام باید بگویم این نقش مثل یک دمل است که نشان‌دهنده یک بیماری است و تمام ری‌اکشن‌ها که باید بیرون بزند مانند یک دمل از یک‌جا بیرون می‌زند.
گرچه اغلب حاضران در سينما صحرا نسبت به بازى حامد بهداد در فيلم «حس پنهان» موضع منفى داشتند، اما او از خودش به شدت حمايت كرد و مدعى شد بازى‏اش از آنچه قبلاً فكر مى‏كرد، ديدنى‏تر شده است.
نيوشا ضيغمي هم در نشست مطبوعاتي از كمك‌هاي حامد بهداد تشكر كرده و در جايي گفته است بعد از فيلم‌برداري سكانس درگيري ندا و بهرام، من و حامد بهداد هر دو گريه كرده‌ايم زيرا حس واقعي بوده است و تماشاگر هم باورش خواهد كرد. وقتي خودت باور كردي، ديگران هم باور مي‌كنند.
درباره فيلم:

حامد بهداد و مهتاب كرامتي در نمايي از فيلم «حس پنهان»اگر به تماشاي فيلم بنشينيد نماهاي درشت بسياري از چشم‌ها و چهره بازيگران خواهد ديد كه رزاق‌كريمي دليل آن را اين‌گونه بيان كرده است: من دوست دارم آنقدر با لحظه‌ها درگیر باشیم که بتوانیم یک جراحی با نگاه داشته باشیم و مخاطب از طریق نگاه بازیگران پی به حالات درونی بازیگران ببرد. يكي از سكانس‌هاي فيلم كه تحسين زيادي را براي بازي حامد بهداد بدنبال داشت و ديدن دقيق و با تمركز آن را به تمام دوستان توصيه مي كنم سكانس دفتر دكتر روانشناس(مهتاب كرامتي) است كه بهداد بازي درخشاني از خود به نمايش گذاشته است.
منتقدين و فيلم:
بيشتر منتقدين از حضور پررنگ و آزاردهنده تبليغات يك شركت بستني در اين فيلم و همچنين ناتواني كارگردان در ساخت فيلمي براساس يك قصه تكراري شامل يك مثلث عاشقانه كه تنها مي‌توانست در پرداختي خوب تبديل به فيلمي قابل تامل شود، به عنوان ضعف‌هاي اين فيلم نام برده‌اند. يكي از منتقدين در خصوص اين فيلم گفته است که اگر حامد بهداد و بازی درست و مؤثر و بی‌اغراقش در نقش بهرام نبود، روان‌نژندی برادر معشوقه (همین بهرام) توان چندانی نداشت تا سر و شکل تازه‌ای به این قصه‌ی تکراری بدهد.

در قسمت‌هايي از اين نوشته از وبلاگهاي سامانتا و اتفاق نو و سايت ايسكانيوز بهره برده‌ام.
قابل ذكر است: اين فيلم در سينماهاي آزادي، صحرا، بهمن، فرهنگ 2، فلسطين، مركزي، شاهد، تهران، جمهوري، دهكده، جي و سه فرهنگسرا به نمايش درمي‌آيد و همزمان در 36 شهر نيز اكران خواهد شد.


یادداشت حامد بهداد برای بهرام صحیحی، دستيار كارگردان فيلم «حس پنهان»:
«دلم نمي‌آد همه فيلم رو رو پرده ببينن و منو يه چند نفر ديگه براشون جلوه کنيم و تو هم لابه لاي خاطره‌هامون گم بشي. چه ارزشي داره تشويق مردم و اون همه شادي اگه با تو قسمت نشه. تویی که اون همه زحمت می‌‌کشیدی و روحیه می‌دادی ولی چشمات غمگین بود. اون روز برفی که من حالم خوب نبود, می‌چرخیدی و بهم انرژی می‌دادی که برم جلوی دوربین. اگه توفیقی نصیبم شد نصفش مال تو. اگرم نه, همش مال خودم.»
منبع: نشريه روزانه بيست و ششمين جشنواره فيلم فجر
اين نوشته رو پانيذ عزيز زحمت کشید، فرستاد و گفت:
«این نوشته رو حامدبهداد برای بهرام صحیحی نازنین به خاطر فیلم حس پنهان نوشته. خیلی جالب و بااحساسه. من که خیلی دوستش دارم.»

نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |
برای پسرک عشق براندو
سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 1:40 بعد از ظهر

  تازه رسیده بودم خونه.خسته بودم اما دلم می‌خواست فیلم روز سوم رو ببینم. چون خیلی تو جشنواره فجر غوغا کرده بود.‌ می‌دونستم جنگیه. می‌دونستم کارگردانش لطیفیه و بازیگراش باران کوثری و ...

سکانس های اولو که دیدم با اون صداهای مهیب انفجارو و اون غربت مردم خرمشهر تازه داشتم می‌رفتم توی مود فیلم که نمی‌دونم از کجا پیداش شد.‌ یه افسر عراقی که نقششو حامد بهداد بازی می‌کرد.

از قبل بهدادو می‌شناختم. نمی‌دونم دقیقا کی بود. ولی می‌شناختمش. بوتیکو چند سال پیش ازش دیده بودم. یادم میا‌د انقدر از شخصیت مهرداد توی این فیلم بدم اومد که تا مدتها اسم بوتیک حالمو بهم میزد. سایه افتاب, این زن حرف نمیزند, کافه ستاره و... توی همه این‌ها من ادمی رو می‌دیدم که توش یه بیقراری خاصی موج میزنه. هی با خودم می‌گفتم این پسره معلوم نیست چشه؟ حتی یادم میاد وقتی صندلی داغو می‌دیدم از اینکه یه لحظه آرامش نداره معتجب بودم. انگار دیدنش مضطربم می‌کرد. تا اون لحظه حامد بهداد این جوری برای من معنی می‌شد. بازیهاشو دوست داشتم ولی بیقراریش ,عصبیتش و... آزارم می‌داد.         حامد بهداد در فيلم «روز سوم»

ولی وقتی فیلم تموم شد من تو بهت بازی بهداد مونده بودم. هی از خودم می‌پرسیدم آخه این چه جوری تونسته این نقشو در بیاره. البته فیلم بازی‌های خوب دیگه‌ای داشت, اما نقش حامد با اون لهجه عربی, با اون میمیک صورت, با اون نگاها....

من خودم یه زمانی تئاتر کار می‌کردم, بعدها نشد ادامه بدم, با دیدن بازی خیلی‌ها به خودم گفته بودم این نقشو میشد بهتر بازی کرد. اما تو بازی بهداد چیز دیگه‌ای دیدم. احساس حقارت کردم پیشش. همین.

وقتی پشت صحنه فیلمو دیدم همش دنبال این بودم حامدو نشون بده. می‌گفتم الان خیلی اتو کشیده میاد جلو دوربین و یه سری حرف‌های سطح بالا میزنه و میره. اما حامد رو صندلی گریم نشون داد, داشت می‌گفت: تو قلبش یه اضطرابه, یه استرس.............تو صحنه بعدی تو ساحل بودن, داشت با لطیفی حرف میزد, بعدش خیلی راحت برگشت رو به دوربین و شکلک درآورد...... آخرش تو هواپیما نشونش داد که گفت: پر گویشم, خوشحالم و غمگین.

مگه می‌شد اینطوری باشه. حامد 34سالش بود. واسه خودش اسم و رسم داشت. مشهور بود. بازیش عالی بود. کلی آدم حسابی بود این بشر. چطور ممکن بود این‌قدر خودمونی باشه! بابا طرف واسه خودش یه پا استار بود!!!!!

رفتم تو نت, مصاحبه‌هاشو خوندم. پر اعتراض، پر هیجان, اما واسه من ایناش مهم نبود. چیز دیگه‌ای منو جذب کرد.

چیزی که من از یه استار انتظار داشتم و دیده بودم یه آدم اتو کشیده بود که هیچ‌وقت کار بد نمی‌کرد, مودب بود. عصبانی نمی‌شد و هیچ مشکلی‌ام نداشت. همیشه لبخند می‌زد و انگار از اول آفریده شده بود برای درخشیدن تو پرده سینما, و اصلا تو این زندگی پر از مشکل آب تو دلش تکون نخورده بود!

اما حامد هیچ‌کدوم اینها نبود. من جوانی رو دیدم که برای اینکه بازیگر بشه یه عمر وقت گذاشته بود.من پسری رو دیدم پر از اعتراض, گاه پر از ناامیدی و گاه پر از اشتیاق پرواز. من آدمی رو دیدم چنگ زده به رویاهایش; تا برای ادامه زندگی بهانه‌ای بیشتر از زنده بودن داشته باشد.

من خودم را در حامد دیدم; تلاش‌هایم را ترس‌هايم را رویاهایم را و حتی عقده‌هایم را.

 در روزگاری که من زندگی می‌کنم  آدم‌ها به طرز احمقانه‌ای شبیه همند. رفتند پشت نقابشون پنهان شدن که کسی خود تنها شونو نبینه. همه, همه چی دارن و همه دست نیافتنی‌اند. هیچ‌کدوم تحقیر نشدن و هیچ کدوم رویایی ندارن و همه چیز براشون پیش پا افتاده‌اس. همه شون به اصطلاح خیلی باکلاسند! نه آرزویی بر دل دارند و نه رویایی در سر.

و حامد آدم موفق و مشهور این روزگاره که برخلاف بقیه هم عقده داره. هم آرزو. گاه عصبی میشه و گاه مالامال از مهر.

من از حامد خوشم اومد چون یه آدم اتیکت‌دار نبود, چون سعی نکرده خود عصبی و حتی به قول بعضی‌ها عقده‌ایش را پشت نقابی که این‌روزها بر روی چهره خیلی‌ها جاخوش کرده پنهان کند. ازش خوشم میاد چون زنده‌اس, چون داره تلاش می‌کنه تا زندگی کنه. تا بدست بیاره. تا برنده بشه. زنده‌اس و تشنه‌ی دیده شدن و درخشیدن.

حامد نه بته, نه چیزه دیگه. آدمه مثل من, مثل تو. گاهی خوبه, گاهی بد. اعتقادات خودشو داره و روابط خودشو. مهم نیست چی می‌پوشه, یا چطور رفتار میکنه. مهم این که اگر خیلی دست‌نیافتنی, جنتلمن و بزرگوار نیست (کما اینکه آنهایی که این ادعا‌ها رو دارن بیشترشون جز یه دروغ‌گوی بزرگ هیچی نیستن) حداقل شهامت این را داشته که خودش را به من به تو و همه آدم‌ها نشان دهد. آنهم در روزگاری که هرچه فریبنده‌تر باشی بیشتر مورد احترامی و هر چه چاپلوس‌تر باشی بیشتر مورد عنایت.

  خوشحالم که حامد رو می‌شناسم چون با دیدنش فهمیدم که آدمی هنوز می‌تواند بی‌توجه به انتظارات دیگران, خودش باشد و زندگی کند و لذت ببرد.

 

همه ما می‌توانستیم کسان دیگری را دوست دشته باشیم, بازیگران دیگری را, اما من ترجیح می‌دهم کسی را دوست داشته باشم که بازیگری برایش سرگرمی نیست, شاعری است. و او این شعر را برای بهتر زندگی کردن می‌سراید. و اگر کسانی هستند که معتقدند او دارد همه زندگیش را بازی میکند, اعتراف می‌کنم بازیگر درجه یکی است. چون آنقدر کارش بی‌نقص است که تو مجبور می‌شوی باورش کنی.
نويسنده: سپنتا
***
هيوا: ممنون از سپنتا كه صادقانه حرف‌هاش رو با ما در‌ ميون گذاشت
مژده عزيز حاصل زحمت شما رو هم به زودي مي‌ذارم تو وب. عزيزم اميدوارم بابت اين تاخير عذر من‌و بپذيري

نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |
لذت تجربه موسيقي براي بهداد و لذت درك‌ناشده تئاتر براي ما
یکشنبه 2 تیر1387 ساعت 0:34 قبل از ظهر

حامد بهداد: دو قطعه‌يي كه قرار است در كنسرت گروه داركوب اجرا كنم، يكسري كارهاي خراساني است كه از موسيقي نواحي خراسان و تلفيق آن با موسيقي مدرن ايجاد شده است. پيش از اين قرار بود اين قطعات به صورت Play back در اين كنسرت پخش شود و به دليل اينكه احساس كردم بودن من در اين گروه كمكي به آنها خواهد بود ترجيح دادم در كنسرت اخير شركت داشته باشم. هرچند بيش از همه‌چيز، بودن در صحنه تئاتر را بر صحنه موسيقي ترجيح مي‌دهم اما عقيده دارم حضور در اين برنامه نيز نوعي تجربه است؛ تجربه‌يي كه گاهي اوقات به سادگي هر چه تمام‌تر به دست مي‌آيد. در تمام دنيا بازيگراني از جمله جاني دپ هستند كه در گروه موسيقي هم حضور دارند و در آن حوزه هم فعالند. گمان مي‌كنم با اين تجربه اخير اگر فرصت ديگري هم به دست بيايد حتما اين تجربه را تكرار كنم. درباره گروه داركوب شايد لازم باشد كمي به عقب برگرديم. من و آقاي گلزار پيش از اين در گروه داركوب بوديم. آقاي گلزار با اين گروه اجرايي در دوبي داشت كه قرار بود در ايران هم تكرار شود و احتمالا توافقي ايجاد نشد كه هيچ وقت چنين اتفاقي نيفتاد. من هم همانطور كه گفتم قرار نبود همكاري به اين شكل با اين گروه داشته باشم، اما احساس كردم آقاي نصيري به كمكم در اين شرايط احتياج دارد و به همين دليل كنارشان هستم. فضاي موسيقي در ايران به اندازه كافي محدود و صدمه‌پذير است و بنابراين فكر مي‌كنم دوستان ديگر در اين حوزه نبايد آن را به هر صورتي محدودتر كنند. در نهايت همه دوستان و علاقه‌مندان را به اجراي گروه داركوب دعوت مي‌كنم تا به دور از شرايط، فضا و هياهوهاي زندگي، لحظات خوب و خوشي را در سالن با ما تجربه كنند.
منبع: روزنامه اعتماد شماره ۱۷۰۳ پنج‌شنبه ۳۰ خرداد ۸۷
***
هيوا: خيلي خوب، كنسرت گروه داركوب با خوانندگي حامد بهداد هم امشب به پايان مي‌رسد و پرونده‌اش بسته مي‌شود. دوستاني از من پرسيده بودند كه آيا به كنسرت رفته‌ام؟ و يا چرا حرفي در اين‌باره نمي‌زنم؟ در مطلب بالا با آنكه از تازگي‌اش دو روزي گذشته است، نكته‌اي نهفته است كه شايد پاسخ اين سوال‌ها را بتوانم با اتكا به آ‌ن بدهم: تئاتر.
بله تئاتر، حامد بهداد گفته است كه "بيش از همه‌چيز، بودن در صحنه تئاتر را بر صحنه موسيقي ترجيح مي‌دهم" و كاش مي‌دانست كه چقدر مشتاقم (و يا عده‌اي ديگر نيز) تا او را بر صحنه تئاتر ببينم، در لحظه خلق يك شخصيت بر صحنه تاريك و جاودانه نمايش. درست است كه از سينما، نگاتيوها، فيلم‌ها، Cd‌ها و Dvdها براي ابد باقي مي‌ماند و بازي‌هاي ماندگار در آن‌ها ثبت مي‌شود. اما تئاتر را جاودانه‌تر از سينما مي‌دانم. اين حرف‌ها را نه از روي احساسات و نه از حس برتري (كه تصور شود من تئاتر را مانند عده‌اي براي ارتقاي ديد ديگران نسبت به فرهنگم برتر از سينما مي‌دانم) بيان مي‌كنم. تنها آنچه را كه از جاودانگی تئاتر درك كردم صادقانه ابراز مي‌كنم. اين‌كه بعد از تماشاي هر نمايش، يك هفته‌ تمام آنچه را كه ديده‌ام بارها از جلوي چشمم رد مي‌شود و برايم زيبايي خود را به رخ مي‌كشد. اين‌كه در صحنه تئاتر تنها بعد از چند دقيقه از شروع نمايش ديگر فراموش مي‌كني اين‌ها كه در مقابلت بازي مي‌كنند بازيگرند و در حال اجراي يك نمايشنامه، اسم‌ها فراموش مي‌شوند و لحظه‌ها معني‌دار. درست مانند خود زندگي (به لحظه‌هايي كه همين الان در آن‌ها "زندگي" مي‌كنيد و ثانيه‌ها را مي‌گذرانيد فكر كنيد) در صحنه فرو مي‌روي و انگار تمام ديالوگ‌ها، برخوردها، حس‌ها و پيام‌ها و حتي هواي جاري در فضا را ذره ذره از دل نمايش با تك‌تك شخصيت‌هاي صحنه نمايش، درك مي‌كني. مساله مورد بحث حامد بهداد است هماني كه با بازي‌هايش هميشه، هميشه و هميشه در سالن تاريك سينما دلت را مي‌لرزاند و وادارت مي‌كند تحسينش كني و اين بي‌شك نتيجه بازي اوست با تمام احساس‌ها، داشته‌ها، نداشته‌ها و به قول خودش ترس‌هايش. حال تصور كنيد چنين اجرايي را بر صحنه نمايش مي‌بينيد با تمام تفاسيري كه از تئاتر گفتم. تصور كنيد در لحظه‌‌ي بازيش گويا شما هم در همان دم با او در تمام فراز و نشيب‌ها، پيروزي‌ها و شكست‌ها، گفته‌ها و شنيده‌ها و ... حضور داريد. به نظرتان در تئاتر، هنر نمايش، دروني‌تر از سينما درك نمي‌شود؟ دروني‌تر با تك‌تك سلول‌ها؟ تصور كنيد بازي‌هايش را بي‌واسطه‌ي يك لنز مصنوعي با همان چشم‌هاي طبيعي و گوشتي خودتان ببينيد، با دوربيني كه خدا آفريده است همان خدايي كه هنر را آفريد و حس زيبايي‌شناسي را، كاش مي‌شد هنر را با همان هدايايي كه خداوند از عالم الوهيت به انسان بخشيده، درك كرد و تئاتر تنها هنري است كه اين ويژگي را داراست. 
من هم مانند تمام طرفداران دوست دارم او را از نزديك ببينم ولي نه هنگام خواندن بلكه دوست دارم درست در لحظه‌ي تولد "آن" بازيگري‌اش همان‌جايي كه به تعبير خود بهداد : «فقط در سطح ديگه‌‌ايه كه ديگه بازيگري يه شغل دم دستي نيست و كار هنرمند تبديل به هنر مي‌شه، تبديل به شگفتي مي‌شه. جايي وجود داره كه محاله دست كسي بهش برسه»، حضور داشته باشم و هنر را ببينم خود هنر را كه ناب است و پاك؛ نه يك انسان‌ را (حامد بهداد) كه واسطه بروز "هنر" ناب است در حالي كه خود او نيز مثل هر واسطه‌ي ديگري نواقصي دارد، درست مثل همان لنز دوربين سينمايي كه ما را از چشيدن حقيقي لذت بازي‌اش محروم مي‌كند.
مي‌خواهم دستم به‌ آن جايي برسد كه مي‌گويد محال است، تئاتر اين محال را شدني مي‌كند، باور دارم.

نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |